تبليغاتX
صاد

آخرین کـتاب هایی که خوانده ام :

» نفحات نفت
نوشته ی : رضا امیرخانی / جستاری در فرهنگ و مدیریت نفتی / نوشته ایست بسیار دقیق و موشکافانه که سیطره ی نفت را بر اقتصاد و فرهنگ کشور مشخص می کند و ضررش را هم بیان می کند و راه حلی برای برون رفت از آن ارائه می دهد . به قول خود امیرخانی ، این کتاب ، جلد صفرم کتاب « نشت نشا » ی اوست . حتماً بخوانید !

» سرو باغ محمد(ص)
برگزیده ی شعر معاصر مذهبی در ستایش حضرت زهرا(س) / انتشارات به نشر / مجموعه ی متوسطی را گرد آورده بودند . معتقدم اگر بیشتر تلاش می کردند می شد اشعار بهتری را جمع آوری کرد . این جور کتاب ها اگر بخواهند چاپ مجدد شوند ، باید شعر های جدیدتر و بهتر هم داخلشان اضافه شوند . البته همین کتاب تا سال 85 به چاپ سوم رسیده است و تا حالایش را نمی دانم .

» مادر آفتاب
نوشته ی : مهر السادات معرک نژاد / روایت داستانی زندگی حضرت فاطمه سلام الله علیها . از نوع کتاب های ساندویچی است که در عرض یک ساعت می توان خواندش . برای بار دوم خواندمش .

» اتوبوس نیامدن
اشعار رضا علی اکبری / شعر امروز / اگر به من باشد ، می گویم دو سه تا شعرش بیشتر به دل نمی چسبد . کلاً من به شعری می گویم شعر خوب که به دل آدم بنشیند . شاید هم به دل دیگران بنشیند! ولی غزل اولش خیلی قشنگ بود .

» من شور
اشعار محمود حبیبی کسبی / شعر امروز / بسیار زیباو بیشتر با مضامین عشق و عرفان . برگزیده ی جشنواره ی شعر فجر سال 1388 . بخوانید و لذت ببرید !






Powered by WebGozar




PageRank Checking Icon

این  چند سطر را از زنده یاد سید حسن حسینی ِ فقید بخوانید که در « نوشداروی طرح ژنریک » آورده شده :

( 1 )

شاعری

وام گرفت

شعرش آرام گرفت !

( 2 )

شاعری پول نداشت

ناصحانش گفتند : « لااقل حال بده ! »

طبق معمول نداشت !

* * *

هرگاه در جایی ، حرفی از هنر اصیل می رفت و بحث درباره ی آن ، حتماً حرفی هم از « غم نان » زده می شد و نوک پیکان بیش تر به سمت شاعران بود و نویسندگان . این که این جماعت باید مشکل اقتصادی شان حل شود و این ، ارتباط نزدیک با هنر اصیل دارد .

این را من متوجه می شدم ، اما به خوبی درک نمی کردم . در ذهن داشتم که شاعر ، شاعر است دیگر . نویسنده هم . هر دو حرفشان را می زنند . غم نان که مال همه است . مختص به این ها که نیست .

اما حالا کاملاً این مطلب را درک می کنم . یعنی زمینه برای دُچار شدن فراهم شد . حال ، مرد می خواهد که پا روی نفس بگذارد و هنرش را به هیچ بهایی نفروشد .

* * *

می دانیم که اگر فرهنگ درست شود ، متعالی شود ، جامعه حرکت متعالی خواهد داشت .

ابزار تأثیرگزاری فرهنگی چیست ؟ خیلی چیزها ؛ و عُمده اش که مردم با آن عَجین اند ، تلویزیون هست و سینما و موسیقی و شعر و داستان .

حال ، اگر جماعتی که در این عرصه کار می کنند ، در بندِ غم ِ نان باشند ، چیزی به اسم هنر اصیل نخواهیم داشت برای تأثیرگزاری ِ خوب . چرا ؟ چون به کاری می اندیشند که در آن « نان » یافت شود . اسکناس . نه به کاری که لازم است و باید . نه عمل کردن درست به وظیفه شان ، نه به رسالت تاریخی شان .

در این بین ، کم پیدا می شوند هنرمندانی که با وجود مشکل اقتصادی ، باز به هنر اصیل و عمل به وظیفه و رسالت تاریخی شان پای بند اند ؛ و حاضر به فروختن هنر خود ، به برگ های آلوده ی اسکناس نیستند ؛ و به بَه بَه و چَه چَه ِ دیگران .

* * *

این نوشته ، درد و دل است . با آن هایی که خواسته اند و یا می خواهند به عرصه ی هنر وارد شوند .

می خواهم بگویم که در ابتدای کار و در اثنای کار و تا آخر ِ کار – که همانا پایان عمر ِ با برکت شان باشد - ، هییچ کسی و هییچ نهادی – اعم از دولتی و غیر ، هییچ کاری برای تان نخواهد کرد و چشم ِ امید به کسی نداشته باشید که خودتان هستید و خدای خودتان . مگر این که در فاصله ی بین تولد و مرگ تان حضرت ظهور کنند !

هنرمند هستی ، باش ! برای خودت ! به کسی ربطی ندارد ! تو هستی و این هفت خانی که پیش روی داری .

خواه برو ، بجنگ ، پیروز شو و یا مغلوب ؛ خواه نرو و بمان سر در لاک غم ها و یا خوشی ها فرو برده .

اما اگر رفتی ، حواست باشد که باید حواست به هنر ِ اصیل باشد . هنر برای تعالی انسان . نه هنر برای هنر ، نه هنر برای تکه نانی ، سر سوزن مرغی...

امیدت هم فقط به خدا باشد . نهادهای فرهنگی که هیچ ، نهادهای خصوصی ِ داعیه دار ِ درک نسل جوان و این ها هم تو را درک نخواهند کرد .

فردا نروی سر وقت آقای فلانی و فلانی و به تو بی توجهی کنند و بعد ذوقت کور شود ! نه . اگر هم رفتی ، جوابی نشنیدی و یا جواب رد شنیدی ، مطمئن باش که دنیا دارد روال عادی خود را پیش می برد – یا بهتر بگویم در ایران این قضیه دارد روال عادی خود را می پیماید – و اصلاً هم خیال نکن که تو شانس نداری و نمی دانم نقصی بزرگ داری و از این حرف ها . نه . پوزخندی بزن و رد شو . اصلاً قرار بر این است که همین بشود .

عزمت را جزم کن برای شکست ناپذیری ؛ برای جنگ با دُنییِّ دون .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/19  توسط محمد صادق کریمی  | 
 
بعد از چه قدر وقت ، سلام !

اولاً پست قبلی ( پیامک های کربلا ) را چندی پیش گذاشته بودم ، اما بعداً با تذکر دوستی متوجه شدم آن هایی که از اینترنت اکسپلورر استفاده کرده اند ندیدندش . پس دوباره گذاشتمش .

دوماً در دست چاپ :

۱- سفرنامه ی کربلا

۲- شب بیست و چهارم - کتاب دوم

این روزها سرم شلوغ است و برای کتاب شب بیست و چهارم هم اگر همراه اهل فنی پیدا شده بود می شد زودتر چاپش کرد ، اما دست تنها بودم و هستم ، والبته با توجه به اتفاقات متعددی که بعد از سالگرد اول افتاد نیاز به تحقیقات بیشتری داشت و من هم در شیراز نیستم و همه ی این ها سبب تأخیر کتاب شد .

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/01  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

1-   موجود زنده ، موجودی است که سلول های بدنش زنده است و سلول های بدن تا موقعی زنده اند که تغذیه شوند و موقعی تغذیه می شوند که آن موجود زنده غذا بخورد .

ولی یک موجود زنده قبل از این ها اگر « روح » نداشته باشد اصلاً موجود زنده نیست . موجود مرده هم نیست و موجود بی جان است . چون موجود مرده یعنی موجودی که قبلاً زنده بوده و بعداً مرده !

2-   وقتی یک مسافرت می خواهی بروی ، قبل از آن کلی اطلاعات راجع به راه و بین راه و مقصد و محل اقامت و این جور چیزها کسب می کنی و بعد حرکت می کنی . بعضی هایش را هم توی راه می پرسی و پیش می روی . یعنی یک مشت « داده » دریافت می کنی و با این « دانستنی » ها راه را می روی تا به مقصودهایت برسی .

اگر این کار را نکنی چه می شود ؟ می روی گُم و گور می شوی ! توی راه هی گیج می زنی و یک تصمیماتی می گیری که بعداً سرت را به چپ و راست تکان می دهی و می گویی فلان جا اشتباه کردم . فلان راه را اشتباه رفتم . و هزار جور پشیمانی دیگر...

3-   برو درس بخوان ، مدرک بگیر ، بعد کار پیدا کن ، بعد از آن هم صبح بلند شو صبحانه بخور و برو سر کار ، ظهر بیا خانه نهار بخور و بخواب ، عصر تا شب هم برو پی عشق و حال ، بعد هم شام بخور و بخواب . صبح بلند شو صبحانه بخور و برو سر کار ، ظهر...

ازدواج کن ، بچه دار شو ، صبح ها بلند شو صبحانه بخور و برو سر کار ، ظهر بیا خانه نهار بخور و بخواب ، عـ...

فردا ، پس فردا ، همین طور تا...بالاخره بمیری . تو قطعاً خواهی مُرد ، شک نکن !

4-   هی بنشین این ور و آن ور لاف سخن بزن ، بدون آن که پُر باشی از دانستنی ها . هر جا بحث های اجتماعی ، دینی ، سیاسی پیش می آید و تو می خواهی داخل در این مباحث شوی ، می بینی هیچ چیز نداری . آخرش می نشینی به حرافی . و گفت : « پسته ی بی مغز چون لب وا کند رسوا شود ! »

 

حالا این ها به هم چه ربطی داشت ؟

ببین عزیز ! می خواهی « کتاب » نخوانی نخوان . کسی که مجبورت نکرده . به من نگو که تو هم داری حرف های کلیشه ای و تکراری می زنی .

قبول ، ولی حضرت ضد کلیشه ! حقیقت که تغییر نمی کند ، چه ما از آن بدمان بیاید ، چه نیاید . این را بدان که زندگی یعنی این که حرکت در یک « راه » برای رسیدن به مقصود ها و مقصد . برای حرکت رو به رشد و متعالی در این راه باید بصیرت داشته باشی ، سطح فکرت بالا باشد و از این جور حرف ها !

از مهم ترین ابزارها برای بصیرت یافتن و بالا بردن سطح فکر و دانسته ها ، کتاب خواندن است و هیچ چیز هم جای آن را نمی گیرد . بی خودی هم تلاش نکن . بدون کتاب خواندن توی این « راه » مشکل پیدا می کنی عزیز من . مطمئن باش ! ( مراجعه کن به مورد 2 )

وقتی دنبال بصیرت باشی ، دنبال بالا بردن سطح فکرت باشی ، دیگر گرفتار روزمره گی نمی شوی ( مراجعه کن به مورد 3 ) .

پسته ی بی مغز هم نمی شوی ( مورد 4 ) .

و آخرش هم می خواهم یک حرف کلیشه ای دیگر بزنم و خیلی هم خوب است که می خواهم این کار را بکنم !

آن هم این که ، زندگی یعنی « زنده گی » نه « مرده گی » .تو اگر غذا نخوری می میری . جسم یک غذا دارد ، روح هم یک غذا ، آقا و خانم موجود زنده ! ( مورد 1 )

می خواهم بگویم که...( البته بقیه ی این متن از بس کلیشه شده قابل نوشتن نیست ! )

 

. . .

 

شاید بخواهی بپرسی که خب ، آقای توصیه ! من می خواهم بخوانم ، ولی حوصله مطالعه ندارم . کو راهش ؟

من هم می گویم همه از داستان خواندن خوششان می آید . برو از اهلش بپرس که چه داستان هایی بخوانی که بهترین هست و جذاب ترین ، بنشین و آن ها را بخوان . می توانی از کم حجم ترین هایش شروع کنی که بهت بچسبد ، بعد یواش یواش بروی سراغ حجیم ها .

وقتی داستان خوان شدی ، یواش یواش برو سراغ موضوعاتی که دوست داری . مثلاً اگر فکر می کنی به تاریخ علاقه داری ، برو کتب تاریخی جذاب بخوان . یا اگر دینی ، همین طور .

خلاصه برو جلو ، این جاها نمان . تو خیلی بزرگی . یعنی شأنت بالاتر از این حرف هاست . این پائین مائین ها خبری نیست داداش . برو بالا .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

اصلش این یادداشت را برای یک دوستی نوشتم ، دیدم خوب از آب در آمد ، گذاشتمش این جا استفاده کنید !

حواست کجاست ؟

بسم ا...

::. یک

هر که می خواهد حرکت کند ، اولاً باید بداند کجا ایستاده است و ثانیاً باید بداند کجا می خواهد برود ، وگر نه سر در گم است . پس برای رهایی از سردرگمی باید بفهمیم کجا ایستاده ایم و کجا می خواهیم برویم و برای رفتن و رسیدن به « آن جا » باید از چه راهی برویم . این یک مسئله ی واضحی است .

ما یک انسانیم . خب ، آیا دین هم داریم ؟ می گوییم : بله . چیست ؟ اسلام . آیا اسلام را می شناسیم ؟ بله .

اسلام یک دین جامع فردی و اجتماعی است که برای تمامی اعمال و رفتار فرد ( در قبال خود و در قبال جامعه ) برنامه دارد و این را هر مسلمانی تصدیق می کند . چرا ؟ چون هر مسلمانی می داند که یک سری احکام را باید رعایت کند که حکم خداست و این احکام هم فردی است و هم اجتماعی . مثل روزه ( فردی ) ، جهاد ( اجتماعی ) ، امر به معروف ( اجتماعی ) و...

دین یعنی مجموعه برنامه ای از طرف خدا برای رساندن انسان به مقصد درست . آن مقصد درست یعنی « سعادت » . پس برای رسیدن به سعادت ، دین باید در تمام مناسبات فردی و اجتماعی ما حضور داشته باشد . پس ما باید در تمام مسائل فردی و اجتماعی خود احکام خدا را رعایت کنیم .

قرآن می فرماید : « یا ایها الذین آمَنوا اِصبروا و صابروا و رابطوا و اتّقوا الله لعلکم تُفلِحون » ( آل عمران / 200 )

ای کسانی که ایمان آوده اید و حقانیت دستورات الهی را باور دارید ، در راه دینداری پایداری پیشه کنید و بقیه را نیز به پایداری توصیه کنید و رابطه و انسجام خود را با همدیگر حفظ نمایید و تقوای الهی پیشه کنید و حکم خدا را در تمام مناسبات زندگی بر نفس خود ترجیح دهید ، امید است که رستگار شوید و از مشکلات و بحران ها آزاد گردید .

پس اگر علاوه بر یک فرد ، یک جامعه هم بخواهد خوشبخت شود و به سعادت برسد باید در آن حکم خدا اجرا شود .

چه جامعه ای می تواند حکم خدا را پذیرا باشد ؟ جامعه ای که بستر پذیرش حکم خدا را داشته باشد . چه جامعه بستر پذیرش حکم خدا را دارد ؟ جامعه ای که افرادش بخواهند حکم خدا در آن اجرا شود .

پس آن جامعه که افرادش می خواهند حکم خدا در آن اجرا شود بستر پذیرش حکم خدا را دارد و جامعه ای که حکم خدا را پذیرا باشد جامعه ی سعادتمندی خواهد بود ، و به این می گویند « جامعه ی اسلامی » . جامعه ای که « الله » بر آن حاکم است و رهبری آن را نماینده ی « الله » روی زمین عهده دار است ؛ یعنی معصوم ( علیه السلام ) .

این جامعه را خود مردم و به رهبری معصوم ( علیه السلام ) باید به وجود بیاورند وگر نه خداوند در قرآن به ما گوشزد می کند که :

« ان الله لا یغیّرُ ما بقوم ٍ سوءًا فلا مَرَدّ له و ما لهم من دونه من وال ٍ » ( رعد / 11 )

و خدا با آن همه مهربانی به خلق حال هیچ قومی را دگرگون نخواهئ کرد تا زمانی که خود آن قوم حالشان را تغییر دهند و از بدی به نیکی بشتابند و هرگاه خدا اراده کند که قومی را به به بدی اعمالش عقاب کند هیچ راه دفاعی نداشته و هیچ کس را جز خدا یارای آن که آن بلا را بگرداند نیست .

نهایتاً در آن جامعه است که عدالت برپا می شود .

در زمان ما که نماینده ی الله روی زمین غائب از نظراند ( والبته حاضر هستند ) و همانا مهدی موعود ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) می باشند ، ما موظف هستیم طبق دستور امام زمان ( عج ) به مراجع مراجعه کنیم . ئر اوضاع تکلیف شرعی به ئنبال مراجع برویم و در امر سیاسی و حکومتی به دنبال ولی فقیه .

ولایت فقیه هم به آن معنا نیست که یک فردی بر جامعه اسلامی حاکم است ، بلکه فقیهی که می تواند حکم خدا را از متون اسلامی استخراج کند باید بر جامعه حاکم باشد . و به همین جهت مردم مسلمان به دنبال فقیه می روند تا از این طریق روشن کنند نمی خواهند نظر یک فرد یا یک حزب بر جامعه حاکم باشد ؛ کسی را می خواهند که بتواند حکم خدا را کشف کند و آن را حاکم نماید .

ولایت فقیه ، ولایت مُطلقه است نه مقیده . اگر سخن فقیه حکایت از آن دارد که حکم خدا را اظهار می دارد ، دیگر مقید بودنش معنا ندارد . اگر حرف ، حرف خداست ، معلوم است که بدون هیچ قیدی باید آن را پذیرفت . مثل این که خداوند از طریق رسولش فرموده نماز صبح دو رکعت است و ما هم بدون هیچ قیدی آن را پذیرفته ایم . اگر فقیه حرف خودش را بگوید ، که مثل سایر افراد باید با آن تعامل کرد.

مثل این که می فرمایند : من هم یک رأی دارم . ولی اگر فقیه حکم خدا را می گوید مگر می شود آن را مقید کرد ؟

این بدین معنی است که شما بعضی از دستورات الهی را عمل کنید و بعضی را عمل نکنید .

 

::. دو

 

انقلاب اسلامی به وجود آمد و یک بستری شد که حکم خدا بر جامعه حاکم شود . یعنی یک قومی به پا خواستند و گفتند ما می خواهیم حالمان دگرگون شود و اقدام کردند . چون اقدام کردند خدا طبق وعده ای که داده بود کمکشان کرد و قومی که خواستار « جامعه ی اسلامی » شدند به رهبری ولی فقیه زمان به پیروزی رسیدند . ولی فقیهی که حکم خدا را حاکم بر جامعه می کند و فطرت هر انسانی تصدیق می کند که حاکمیت حکم خدا مطلوب تر از حاکمیت امیال حاکمان است . پس انقلاب اسلامی را به جهت بستر حاکمیت حکم خدا بر جامعه یک « موجود » مبارکی می دانیم .

با توجه به این که خدا باید بر جامعه ی ما حکومت کند ، وقتی این انقلاب می ماند که مردم متدین به دین خدا شوند و حکم خدا از طرف حاکمان و مردم در جامعه جاری گردد . یعنی انقلاب اسلامی که نمونه ای از جامعه ی اسلامی است ، بستری است برای حاکمیت حکم خدا بر جامعه و افراد . یعنی بستری برای حاکمیت اسلام و گسترش آن . پس حفظ انقلاب اسلامی می شود یک وظیفه ی شرعی . چون اگر کسی بخواهد به انقلاب اسلامی ضربه بزند ، یعنی می خواهد به اسلام ضربه بزند . اگر کسی بخواهد به اسلام ضربه بزند و ما در آن حدی که توان داریم جلوی آن را نگیریم و سکوت کنیم ، یعنی با ضربه زدن او به اسلام موافقیم ، پس بر شعبه ای از نفاقیم !

پس آن هایی که با این انقلاب و این جامعه دشمن اند  ، با اسلام دشمن اند .

در رأس دشمنان اسلام آمریکا ، اسرائیل و انگلیس را مشاهده می کنیم . آن ها مخالف اسلام اجتماعی اند ؛ وگر نه با اسلام فردی کاری ندارند . می گویند شما یک گوشه ای عبادتت را بکن . بنشین خلال و حرام کن ولی کاری به جامعه نداشته باش . دینت از سیاستت جدا باشد .

انقلاب اسلامی دوران گذر از غرب ِ منقطع شده از خدا ، به سوی نظام بقیة اللهی است که از طریق واسطه ی فیض الهی ، تمام مناسبات  سیاسی اجتماعی مدیریت می شود ، و همین امر است که می گوییم انقلاب اسلامی می تواند به بشریت امید دهد  و راه ادامه ی حیات را به او بنمایاند . بستری است تا انسان هایی که می خواهند متعالی شوند شرایط برایشان فراهم باشد ، و آن هایی هم که می خواهند زندگی شان را در همین دنیا خلاصه کنند ، تا زمانی که مقابل انقلاب قرار ندارند و تظاهر به فسق و فجور نمی کنند، هر کاری که می خواهند بکنند .

این انقلاب ، جواب تمنای بشر مهیای حکومت حق است و نباید به این انقلاب نگاهی مقطعی انداخت . از طریق انقلاب اسلامی زمینه ی ظهور حجت خدا (ع) آماده شد . هنر ما این است که با شناخت چنین موقعیتی و حفظ آن ، و تلاش برای رسیدن با اهداف عالیه ی آن به غیبت امام پایان دهیم و خود نیز از سرگردانی تاریخی نجات یابیم .

حال اگر کسی بگوید « اللهم عجل لولیک الفرج » و در بطن قضیه ، دانسته یا ندانسته ، با عمل خود چه مستقیم چه غیر مستقیم بخواهد به انقلاب اسلامی ضربه بزند ، دعای او در پیشگاه حضرت حق لطیفه ای بیش نیست و خود را به سُخره گرفته است !

 

::. سه

 

ما هر کاری که انجام دهیم بازخواست می شویم . در این شکی نیست . هر کاری...

همه می دانیم که معادی هست و روزی هست و حسابی ، و از هر کسی هر کاری انجام داده است ، از کوچک ترین کارها تا بزرگترین و سرنوشت سازترین کارها بازخواست می کنند . هیچ انکاری در این نیست . حداقل برای مسلمانان این امر روشن است .

از طرفی هم می دانیم که ما دائماً در این دنیا داریم آزمایش می شویم و باید امتحان پس بدهیم . امتحان سنت الهی است .

« اَحَسِبَ الناسُ ان یُترَکوا ان یقولوا ءامَنّا و هم لا یُفتنون ( ؟ ) » ( عنکبوت / 2 )

آیا مردم چنین پنداشتند که به صِرف این که گفتند ما ایمان به خدا آورده ایم رهاشان کنند و بر این دعوی هیچ امتحانشان نکنند ؟

( هرگز چنین نیست ! )

و تا به حال به این نتیجه رسیده ایم که صحنه ی انتخابات یکی از صحنه های بزرگ امتحان الهی است . چرا ؟ چون مردم می خواهند مسئول دولت جامعه ی اسلای را انتخاب کنند و با این انتخاب پیامی را به ولی فقیه و در نهایت امام زمان (عج) و به خدا اعلام کنند و آن این که ببینید ما چه کسی را دوست داشتیم مسئول دولت جامعه ی اسلامی بشود و بر طبق این انتخاب ، خدا و امام زمان(عج)  جامعه را کمک و هدایت می کنند .

رهبری عظیم الشأن انقلاب ، ولی فقیه زمان ، بارها ملاک های انتخاب فرد اصلح را بیان کرده اند . اخیراً در کردستان در بین این که ما چه ملاک هایی  را باید برای انتخاب مورد توجه قرار بدهیم فرمودند : " کسی باشد وفادار به آرمان های امام و انقلاب ، مدیر باشد ، مدبر باشد ، شجاع باشد ، نترس باشد ، ساده زیست باشد ، مردمی باشد ، به فکر مردم باشد . "

این ملاک ها که رهبری دادند بینی بین الله یک نگاه بیاندازیم ببینیم این ملا ها به کی دارد می خورد . رهبری روی کسی دست نگذاشتند ، به دست ما ملاک دادند . این مائیم که با این چراغی که رهبری به دست ما دادند باید برویم و ببینیم این ملاک ها بر چه کسی صادق است و او را انتخاب کنیم . قیامت هم جواب داریم که خدایا در زمان غیبت ما مکلف بودیم از رهبری اطاعت کنیم ، رهبری این خط را به ما دادند ، ما بینی بین الله در این فرد این ملاک ها را یافتیم .

سربلند از این امتحان بیرون بیاییم !

 

::. چهار

 

1- یک ضرب المثل درستی هست که می گوید « تو اول بگو با کیان زیستی ؟ / پس آن گه بگویم که تو کیستی » .

شما ببینید با فلان نامزد انتخاباتی چه کسانی نشست و برخاست می کنند ؟ اکثریت ِ طرفدار ِ فلان نامزد چه کسانی هستند ، چه جور آدم هایی هستند . بعد متوجه می شوید خود ِ آن نامزد چه جور آدمی است و طرفدار چه تفکری است ؟

آدم وقتی منصفانه قضاوت کند می فهمد که طرفدار فلان نامزد بیشتر چه کسانی هستند و چه ویژگی هایی دارند . و باید از خود پرسید که آن طرفداران با این ویژگی ها ، چه دیده اند از این نامزد که دارند دُور او جمع می شوند .

2- ما باید کاری کنیم که دشمن به ما طمع نکند . یک سؤالی از آقای اوباما کردند که هر کس بصیرت داشته باشد می فهمد که پاسخ او اهانت بود به ملت ایران . پرسیدند نظرت در مورد ایران چیست ؟ گفت : ما صبر می کنیم تا ببینیم در انتخابات ایران چه کسی بالا می آید ؟ معنای این حرف چیست ؟ یعنی اگر کسی آمد که در مقابل ما است ما یک جور حرف می زنیم ، ولی اگر کسی آمد که از ما می ترسید و در مقابل ما نرمش نشان داد ، پس ما اهدافمان را در او پیدا می کنیم و حرف هایمان را تنظیم می کنیم .

یک کاری باید کرد که دشمن نا امید را نا امیدتر کرد .

باید دید کدام دسته از نامزدها اشدّاء علی الکفار اند ؟ چه کسانی در این ستاد هستند و چه کسصانی در آن ستاد ؟ این طرفی ها چه شعارهایی می دهند و آن طرفی ها چه شعارهایی ؟

به دلتان یک نگاه بیاندازید ببینید دنیا دلش می خواهد چه کسی بیاید و چه کسی نیاید .

بر فرض ، من اگر موقعی بخواهم رئیس جمهور بشوم و ببینم دشمن به من نظر دارد که اگر بیایم او خوشحال می شود ، در من اگر ذره ای دین باشد باید کنار بیایم و دشمن را خوشحال نکنم . امام (ره) فرمود : " از زمانی بترسید که دشمن ها از شما اظهار رضایت کنند ، از شما تعریف کنند ، دنبال شما باشند ! "

 ::. پنج

 همه ی دنیا می دانند که آقای احمدی نژاد چه طور در مقابل دشمنان ، در مقابل آمریکا و خواسته هایش ایستاد و « نه » گفت . این را هیچ کس نمی تواند انکار کند .

حالا مشاهده می کنیم که غرب از روی کار آمدن چه کسی می ترسد ! برای این که سیاستی که ایشان به کار برده و خواهند برد دشمنان را از تحقق اهدافشان در ایران و جهان مأیوس کرده و خواهد کرد . و ببینید که چه کسی می گوید سیاست ما باید در مقابل آنان سیاست نرمش باشد . ببینید چه کسانی از آقای موسوی حمایت می کنند و نسبت حامیان او با غرب در طول دوران های گذشته چه نسبتی است !

چرا غربی ها از اصلاحات حمایت می کنند و علت حمایت گروه های مطرود و فرقه ی بهائیت از مهندس موسوی چیست ؟

آیا یک فرد انقلابی باید کارش به جایی برسد که دیگر بهایی ها هم در او طمع کنند و تحقق اهدافشان را در او ببینند ؟

چند مورد از نقطه نظرات غرب را نسبت به آقای احمدی نژاد مرور می کنیم :

1-      نیویورک تایمز : گذشت زمان نشان داده که رئیس جمهوری ایران ، سیاستمدار باهوشی است و توانسته از فشار علیه تهران برای ایجاد یک جبهه ی واحد علیه سیاست های غرب استفاده کند .

2-      نیویورک تایمز با هشدار به غرب نوشت : غرب باید مراقب چنین رئیس جمهوری باشد . چرا که روز به روز در ایران محبوب تر می شود .

3-      مشاور ارشد شارون در گفتگو با تلویزیون اسرائیل : " اظهارات اخر رئیس جمهور ایران در مورد اسرائیل به شارون فشار زیادی وارد کرده و باعث سکته ی مغزی وی شد . "

4-      هفته نامه ی آمریکایی تایم نوشت : اگر آمریکا خوش شانس باشد ، احمدی نژاد در انتخابات ایران شکست می خورد .

5-      وزیر خارجه فرانسه در گفتگو با شبکه سی . ان . ان . با بیان این که از تحرک مخالفان دولت احمدی نژاد بسیار خوشحال است گفت : " آرزوی غرب ، پیروزی مخالفان احمدی نژاد در انتخابات آینده است ، البته من می دانم که این یک رؤیاست . "

6-      شبکه خبری گایسن : پیروزی احمدی نژاد به اندازه ی پیروزی حزب الله لبنان برای آمریکا و اسرائیل دردناک است .

7-      تایمز آنلاین : تنها راه توقف برنامه هسته ای ایران ، شکست اخمدی نژاد است .

8-      ها آرتص خبر داد : وزارت خارجه رژیم صهیونیستی دستور تبلیغات علیه احمدی نژاد را صادر کرد .

9-      کوشنر ،  وزير امور خارجه فرانسه : " خواسته صريح غرب در انتخابات آينده ايران هر كس ، جز احمدي نژاد است ."

 

مگر امام(ره)  نگفت که ما باید آن روز که دشمن از ما تعریف می کند ناراحت باشیم و ببینیم اشکال کارمان کجاست و آن روز که ناراحت است خوشحال باشیم و بدانیم که کارمان را درست انجام داده ایم !

مگر نگفت که در نظر داشته باشید هدف اصلی انتخابات در نهایت حفظ اسلام است !

ببینیم با رأی به چه کسی اسلام حفظ می شود ؟

یادمان باشد که ما داریم امتحان می شویم . ما از هر کاری که انجام دهیم بازخواست می شویم . والله همین برگه ای را که در صندوق انداختی روز قیامت بیرون می آورند و می پرسند فلانی چی داشت که به او رأی دادی ؟ تو باید در پیشگاه الهی بتوانی از آن دفاع کنی!

ما باید رأیی بدهیم که مرضیّ حجت خدا(ع) باشد .

::. شش

ما می گوییم به آقای احمدی نژاد رأی می دهیم . ما نمی گوییم ایشان هرکاری انجام داده است درست بوده . انتقاد به دولت و ایشان هست . ولی می گوییم : ایشان می خواهد واقعاً کار کند ، در حد توانش هم واقعاً کار کرده ، و رهبری هم چه قدر از ایشان و دولت ایشان وشعارهایشان حمایت کرده است . حمایت های بی سابقه .

ما خط مان را از رهبر معظم انقلاب می گیریم .

 یا حق !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20  توسط محمد صادق کریمی  | 
 
یاد و خاطره ی شهدای رهپویان وصال گرامی باد

. . .

به چاپ رسید :

ساعت ِ نه و ده دقيقه ي آن شب نوري از مجلس حضرت سيدالشهداء تابيد و شب بيست و چهارم فروردين 87 بر صفحه ي خونين تاريخ حك شد ؛ آن سان كه عده اي بال پرواز گرفتند و عده اي را بال و پر شكست ، و « اشك » براي آلُ الله با « خون » در آميخت ؛ و چه خوب مي دانند اهل راز ، پيوند اين دو واژه را با هم .

« شب بيست و چهارم » ، روايتي است از پرواز . از سوختن ها ، ماندن ها . از درد ها و غم ها ، اضطراب ها و اميدها . از زيبايي ها...

...

برای تهیه این کتاب می توانید با موسسه " صوت الحسین(ع)" تماس حاصل فرمایید.

آدرس موسسه  : شیراز، خیابان خیام، پشت مسجد خیرات، موسسه صوت الحسین (ع)

شماره تماس : 2330969 - 0711

...

در دست چاپ :

شب بیست و چهارم

کتاب دوم / به روایت خاطرات شفاهی

یا حق !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/24  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

وقتی که روحت درد بگیرد ، هزار جای بدنت درد گرفته است ؛ قلبت درد گرفته است . قلبت که درد بگیرد ، قلمت درد گرفته است . با دست درد ، قلم ِ درد را گرفته ای به دست و می خواهی از درد بنویسی و...می بینی دستانت از درد فلج شده اند...

دارد حالم به هم می خورد از حرف ، حرف ، حرف...دیگر حالم به هم می خورد از تماشا . به علاوه ی این همه درد ، درد ایستادن و تماشا کردن است که انگار بدتر از هر چیز دیگر روح آدم را می خورد .

دارند می کُشند . باز هم باید نشست و نمی توان رفت جایی که باید رفت . مثل این که خبر کربلا را برایت بیاورند که روز هشتم است و آب را بر حسین بن علی(ع) بسته اند . آن وقت می نشینی و شعر می گویی ؟

« می خواستم شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

باید سلاح تیزتری برداشت... » ( قیصر امین پور )

 ...

 کاش مثل هزار و چند سال پیش ، امام ِ ظاهری بود که تا همه ی وجودت درد می گرفت ، می رفتی روبرویش می نشستی و می گفتی من... و ناگهان بغضت می شکست و او همه ی حرف هایت را ، و همه ی دردهایت را تا آخر می خواند... . کاش...

 تا کی دنیا پر از بدی باشد ؟

کی دنیایم محمدی باشد؟

کشتند تمام بچه هایت را

یادت باشد نیامدی...باشد !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

1-  این جمله را بخوان : « پدر چشم انتظار درگذشت...» . چطور خواندی ؟ کاما را بعد از « پدر » گذاشتی یا بعد از « انتظار » ؟ البته فرقی ندارد که تو کاما را کجا گذاشته باشی ؛ که اگر بعد از « پدر » بگذاری ، باید روی واژه ی « پدر » تأمل کنی ، و به یاد بیاوری خیلی چیزها را . مثل...درد . مثل...انتظار؟! و اگر بعد از « انتظار » بگذاری ، باید روی « چشم انتظار » تأمل کنی ، و به یاد بیاوری خیلی چیزها را ، و احساس کنی خیلی چیزها را در وجودت ؛ مثل...انتظار . مثل...درد .

و البته باید بگویم که پدر حاج احمد متوسلیان ، درگذشت... . چشم انتظار...

یاد شعری می افتم :     

                 به حق ِ یا محمد ، یا محمد  /  توسل کن بیاید حاج احمد...

http://www.ketabnews.com/detail-7735-fa-1.html

2-  « آري گالان به اعتبار خشونتش گالان بود و سولماز به اعتبار غرورش سولماز.هر دو خيره سر.هر دو رامش ناپذير.هر دو سركش و بي پروا.عشق ملايمت ناپذير آنها به هم از چشمه ي انحلال يكي به ديگري آب نمي خورد از درياي تضاد مي جوشيد. از تقابل از درگيري. از مواجه و مقاومت. كارشان شكستن هم بود و نوساختن هم.و شايد به همين سبب بودكه هرگز اين عشق فروكش نكرد.تحليل نرفت به پايان نرسيد.سهل است چون آتشي كه در آن بدمند دمادم بر حرارتش افزوده مي شود و روز به روز شعله ور تر و سوزنده تر:و آن دو براي هم چون دو جام آب خنك بودند و تشنه ي جاويد:چشاندني و رميدني.نوشاندني و پس كشيدني... »

محشر است قلم « نادر ابراهیمی » . یا شاید هم باید گفت : محشر بود...؟!

« آتش بدون دود » یک رمان ِ 7 جلدی بسیار زیبا است که همه چیز دارد . عشق ، مبارزه ، تاریخ...

و کلمه ی « من ِ او » را امیرخانی از آن جا کِش رفته است . او استاد امیرخانی هســ...بود !

نادر ابراهیمی هم امروز رفت...

می خواستم بگویم : استاد ! قرار بود بیایم خدمتتان و یک فیلم ِ مستند از زندگی تان بسازم . یک مصاحبه ی کوچکی و...دریغ !

استاد ! حالا نیستی که کتاب ِ « سه دیدار » َت را ، همان کتاب ِ سه جلدی درباره ی امام(ره) را بیاییم از خودت بگیریم . چون خیلی وقت است که چاپ نشده . چون دست هایی نگذاشتند مردم بفهمند شما در نوفل لوشاتوی پاریس کنار امام بودی و خیلی چیزها را از آن روزها نوشتی...

کتاب « سه دیدار » ، یک داستان سه جلدی است از زندگی و مبارزات امام . بسیار زیبا . اما جلد اولش را گُم و گور کردند و جلد سومش را هم نگذاشتند چاپ شود . تنها اگر خوش شانس باشی ، جلد دومش را می یابی .

خیلی به نادر ابراهیمی جفا شد . و چرا خیلی ها نباید می شناختندش ؟ نباید بشناسندش ؟

ولش کن . ما جماعت مُرده پرست را چه به این حرف ها ؟

http://www.ketabnews.com/detail-7734-fa-1.html

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

نمایشگاه کتاب 21 خوب بود ، اما عادی نه ، عجیب ! اعجابش برای این که وصل شد به کوه صُفّه ! که کوهی است در ابتدای اصفهان . وصل شد ، یا وصلش کردند یا وصلمان کردند یا...شاید هم جدایمان کردند !

صبح پنج شنبه ای روی مبل لم داده بودم توی خانه ی یکی از دوستان تهرانی ، و می خواستم بروم نمایشگاه . غرق در افکار خودم بودم .

می دانی ، اصولاً تو وقتی یک نفر را ببینی که دارد غرق می شود یا غرق شده ، می روی برای نجاتش . می روی که نه ، می دوی !

حاضری جانت را هم بدهی . البته اگر بخواهی حماسه ی عشق و ایثار بیافرینی !

ما هم غرق بودیم دیگر . خدا می دانست . با یک تلفن ، قشنگ از غرق شدن نجاتم دادند . وقتی پشت تلفن مهدی نمازی باشد از اصفهان و بگوید که میثم حالش بد است . بگوید که از کوه ِ صفه افتاده است پایین . بگوید که حالش بد است و تو هم زود بیا اصفهان .

البته خیلی هم آن موقع حواسم جمع نبود . فکر کردم با خواندن یک حمد ِ شفاء میثم دوباره روی پایش می ایستد و دوباره شروع می کند به مداحی :

« پای سُفرَت منو نشوندی حسیــــــــــن...»

می روم نمایشگاه و برمی گردم و عین خیالم نیست . جمعه صبح آقای بقایی زنگ می زند که : هنوز تهرانی ؟! و من توضیح می دهم که نتوانستم بیایم به دلائلی . قضیه را که می پرسم ، می گوید :

- آقا میثم متأسفانه به حمت خدا رفتن !

- جدّی ؟!!

 

* * *

جدّی یعنی چه مرد حسابی ؟ فکر کردی منتظر تو می ماند که از نمایشگاه برگردی و باهاش خداحافظی کنی ؟ هع ! فِلِنگ را بسته است و سر از پا نشناخته رفته دیدن مولا ! زِکّی !

آخر معرفتی !

 

* * *

-  صبح پنج شنبه ای می روند کوه صفه . از بی راهه می روند نه از راه اصلی . میثم عقب تر از همه می رفته . سنگی از زیر پایش در می رود ...

-  لیز می خورد و دستش را می گیرد به یک سنگ دیگر . رفیقش دست دراز می کند و دستش را می گیرد...

-  معلوم نمی شود رفیقش دستش را ول می کند یا میثم...

-  ارتفاعی نبوده . ولی می افتد و هی غلط می خورد و می رود پایین . روی سنگ ها...حدود بیست – سی متر...

-  ماخودمان غسلش دادیم . تمام بدنش خُرد شده بود . صورتش هم کبود . غرق خون...

-  رفیقش می گفت من دیگر حالم را نفهمیدم . همینطور دویدم رفتم بالاسرش . نبضش را گرفتم . نمی زد...

-  دیشبش توی حجره خوابش نمی برده . رفیقش می پرسد چرا نمی خوابی ؟ می گوید امشب شب خواب من نیست . فردا می روم دیدن آقا !

-  بلند می شود نمازهایش را می خواند و می روند...

 

* * *

توی انجمن شعر آیینی دارالولایه ی اصفهان ، چند تا رباعی می خوانم برای شهدای رهپویان ، بعد هم یک شعر امام زمانی . تمام که می شود ، میثم همه اش را ازم می گیرد .

گفته بودم دارم قصیده ای آماده می کنم برای شهدای رهپویان . تا چند روز بعدش تا مرا می دید می گفت : تمومش نکردی ؟ می خواست توی یکی از جلسه ها بخواندش . همان یکشنبه ای که توی عاشورائیان جلسه گرفته بودند برای شهداء ، نشسته بود پای فیلم مستند و زار زده بود...

مناجات را باحال می خواند . شب های جمعه مشتری کمیل خواندنش بودم...

 

* * *

جلسه ی شعر آیینی سه شنبه ی این هفته ی دارالولایه ، سر مزار میثم کامیابی فرد . می رویم باغ رضوان ، دُور قبرش حلقه می زنیم و می نشینیم . از توی قاب عکسی که گذاشته ایم سر خاکش ، دارد به ما لبخند می زند .

شعر می خوانیم و گریه می کنیم . من هم :

  

مرگ فکری برای آدم کرد

صحنه ای غرق خون فراهم کرد

لحظه ی رفتن تو را که نوشت...

آتشم زد ، زد و هلاکم کرد

گفتم از درد ضجه خواهم زد

گفتم از داغ گریه خواهم کرد

مرگ خندید و رفت و فاصله را...

با نفس های یک جوان ، کم کرد

. . .

مرد پا روی سنگ ها که گذاشت

جای پا را قشنگ محکم کرد

کوه بی هوش بود انگاری

سنگی از کوه...داغ دارم کرد...

کوه صفه به هوش آمده بود

و نگاهی به روی میثم کرد

غرق خون ، رفته بود سمت بهشت...

رفتنش پشت کوه را خم کرد

 

* * *

شب است . خوابیده ام و صدایش را گوش می دهم که شور گرفته :

« پای سُفرَت منو نشوندی حسیــــــــن / نمکت رو به من چشوندی حسیــــــــن

   اونقدر آقایی که این بَدِه رو / آخرش کربلا رسوندی حسیـــــــــن

   آآآقام ، آآقام آآقام ، آآآقام ، آآقام آآقام ، آآآقام... »

می گفت : دعا کن بروی کربلا . کربلا که بروی ، اصلاً فضایت عوض می شود . من که رفتم بلکل فضایم عوض شد .

منظورش فضای فکری و ذهنی و شعری بود . چون شاعر هم بود .

صدا را قطع می کنم . بک گراند موبایلم ، عکس میثم است . با چشم های عسلیش دارد نگاهم می کند...

27/2/87

اصفهان

 

شعری از میثم و اشعار دیگران درباره ی او ، و صدایش ، در ادامه ی مطلب :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27  توسط محمد صادق کریمی  |