تبليغاتX
صــــاد - خاطرات

آخرین کـتاب هایی که خوانده ام :

» قصد قربت
مجموعه نصایحی از استاد الهی / انتشارات آرام دل

» روی ماه خداوند را ببوس
رمان / مصطفی مستور

» حق السکوت
مجموعه شعر محمد مهدی سیار / انتشارات فصل پنجم / سیار از شاعران جوان و خوش ذوق شیرازی است که اشعاری بسیار زیبا دارد

» من و کتاب
سید علی خامنه‌ای

» حالا که آمده‌ای
مجموعه شعر محمد رضا عبدالملکیان / بیش از ده بار این کتاب را خوانده‌ام. شعرهای ساده و زیبا و صمیمی / حالا که آمده‌ای، از خیابان با احتیاط عبور می‌کنم، همیشه حق تقدم با آنان است که عجله دارند، اما کاری ندارند

» جانستان کابلستان
سفرنامه / نوشته‌ی رضا امیرخانی / حکایت سفر امیرخانی‌ست به افغانستان که تحلیلی درست از فضای کشور همسایه و روابط ما با آن ها ارائه می دهد ، و انگار آدم با خواندن این کتاب ، دیدش نسبت به افغانی‌ها تغییر می کند . دو سه فصل آخر کتاب کشش بیش‌تری دارد . البته امیرخانی در این کتاب ، به وضوح دریافته است استفاده‌ی از سه نقطه را که بسیار زیاد بود ! دستش درست . : هرجای عالم که مردکی به مردکی جوان‌مردی کند، جبرانِ جوان‌مردی دیگری است... جوان مرد به مزد کار نمی‌کند. تازه کارِ ما که نیست، وظیفه است...

» من زنده‌ام هنوز و غزل فکر می‌کنم
مجموعه شعر استاد محمد علی بهمنی / آثار اساتید برای شاگردان بسیار راه‌گشاست . مخصوصا استاد مهربانی مثل بهمنی / گُل کرده باز شیطنتم بعدِ سال‌ها ، باید بیایی و بدهی گوشمالی‌ام ، آنقدر پرسه می‌زنم این کوچه را که تا ، باور کنی که گمشده‌ی این حوالی‌ام...

» قبله مایل به تو
مجموعه شعر آیینی سید حمید‌رضا برقعی / بخوانید و حظّ وافر ببرید . کلا جناب برقعی از آن دست شعرای کم‌یاب است . دوست داشتنی و زیبا سُرا / دارد دل و دین می‌برد از شهر شمیمی ، افتاده نخ چادر او دست نسیمی ، در خانه‌ی زهرا همه معراج نشینند ، آن‌جا که به جز چادر او نیست گلیمی...

» ماه زده
داستان کوتاه / نوشته ی مجید قیصری / داستانی که در عرض نیم ساعت می شود خواندش ، اما نیم ساعتی که دلتان نمی خواهد از روی کتاب سر بلند کنید . در حال و هوای بعد از جنگ است .

» چله‌ی تاک
مجموعه شعر علی‌رضا بدیع / ایشان متخصص شعر عاشقانه اند و گاه ، خیلی آن ور تر از عاشقانه ! اشعار بسیار زیبایی دارند و دفتر شعر قبلی شان هم سرشار از اشعار عاشقانه ی زیبا به زبان امروز بود . در این زمانه کم اند کسانی که بتوانند شعر عاشقانه ی زیبا بسرایند . : داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم ، بدنام که هستیم به اندازه ی کافی...

بایگانی کتاب‌ها






Powered by WebGozar





PageRank Checking Icon

سوم شعبان المعظم ۱۴۳۲

صبح سوم شعبان می‌روم به دیدار ضریح حضرت ثارالله علیه‌السلام؛ محل کارگاه ساخت ضریح مطهرش در قم.

شلوغ است. وارد می‌شوم و سلام می‌دهم. این‌جا، شبیه‌ترین جغرافیا به کربلاست.

تَق تَق تَق تَق صدای منبّت کاران کارگاه بلند است، و هِق هِقِ گریه‌ی دردمندان، دل‌باختگان، از خود بی‌خود شدگان.

مبهوت‌، دوْر کعبه‌ی خویش می‌گردم. دست می‌اندازم در شبکه های ضریح. سر بر شانه‌هایش می‌گذارم و غربت سال‌های دوری را می‌گریم. می‌بویمش، می‌بوسمش...

ضریح زیبا، خوشا به حالت که چه توفیق یافته ای! وقتی تو را به کربلا پُست می کنند، همین طور دل است که با تو می‌آید و همان جا می‌ماند. می‌بوسمت که با لب‌هام یادگاری نوشته باشم بر جای بوسه‌های ملائک.

وه چه شگفت که از روی دستان ما پَر می‌گیری و روزی، عالمی به دوْر تو خواهد چرخید. تو می‌روی به سلامت سلام ما برسانی...

آن ها که توان از دست داده‌اند نشسته‌اند روی زمین به گریه کردن. می‌دانیم و نمی‌دانیم کجاییم.

می‌رسم به پایین پای ضریح، گوشه‌ی ششم. ناگاه بیتی بر زبان می‌آورم که دلم آتش می‌گیرد و دیوانه می‌شوم:

سر شَه‌زاده اکبر چون ز شمشیر عَدو خم شد / ز تاب جَعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها...

 

تصویر اول / تصویر دوم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/04/14  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

یکشنبه / ۱۴ ذی الحجه ۱۴۳۱

چند روز پیش توی گوگل داشتم یکی از شعرهای قدیمیم را جستجو می کردم که نسخه ی تایپی اش را نداشتم ، و می خواستم ببینم جایی می توانم پیدایش کنم یا نه .

دیدم عجب ! همه جا هست و ما بی خبریم . ایضاً توی اس ام اس های مهدوی و عاشقانه !

برایم جالب بود و بهانه ای شد برای تجدید خاطره ای که می خوانید :

( 1 )

سال 81 بود ، دانشکده ی فنی شهید باهنر شیراز .

نمی دانم ، بیکار بودم شاید . توی دانشکده داشتم می چرخیدم . چشم هایم تابلوها را ورق می زد . بین آن برگه ها نگاهم به آرامی  از روی بروشور  « اولین همایش هم اندیشی عرفان و دانشجو » رد شد . کمی مکث کردم و ، رفتم . از سر بی حوصله گی بود که گفتم ربطی به ما ندارد .

 ( 2 )

توی اتاق فرهنگی  دانشکده ، با یکی از بچه های آن جا حرف می زدیم . خیلی عادی . نمی دانم بحث به کجا رفت و او از کجا بو برده بود که  شاعرم ، گفت دو سه تا از شعرهای امام زمانیت را بده . « برای چه می خواهد »ش را جواب نداد و من هم زیاد پاپیچش نشدم ، گفتم شعر امام زمانی است دیگر  ؛ می خواهد . سوال و جواب ندارد که . همان جا یکی دوتایی برایش نوشتم و دادم . بعد هم خداحافظی...

( 3 )

سر  کلاس برنامه نویسی بودم انگار . وسط کلاس یکی آمد و گفت با آقای کریمی کار دارم . رفتم :

- توی امور دانشجویی باهات کار دارَن .

- من ؟

برای چی ؟

- نمی دونم ، فقط گفتن بیام و به شما بگم .

- عجب...

خیلی ممنون .

کلی رفتم توی فکر . به جان خودم من کاری نکردم . وسط کلاس ، چه کارم دارند یعنی ؟

رفتم پیش مسئول امور دانشجویی . سلامی کرد و یک پاکت نامه داد دستم : این برای شماست !

همان جا باز کردم . دعوت نامه بود از اولین همایش هم اندیشی عرفان و دانشجو !

چه ربطی به من داشت ؟ این همه آدم ، چرا فقط برای من فرستادند ؟

با کلی ابهام و سوال برگشتم سر کلاس و هیچی نفهمیدم از درس . البته چیز جدیدی نبود ! نفهمیدن درس را می گویم .

( 4 )

یکی دو روز بعد دوستِ اتاق فرهنگیمان را دیدم . بعد از سلام و خوش و بش گفت :

- اون شعرهایی که بهم دادی رو دادم مسئول فرهنگی دانشکده . انگار برای یه  همایش می خواست.

- !

اِ ! پس کار تو بود ؟

- چی ؟

- امروز از اون همایشه برام کارت دعوت فرستادن !

- جدی ؟

( 5 )

روز همایش بود و حوصله ی همایش رفتن هم نداشتم . گفتم شاید یک کاری با من داشته باشند که دعوت نامه فرستادند . بالاخره رفتم ، ولی دیر  . یک ساعتی گذشته بود که  رسیدم به سالن سینا و صدرا ، و دیدم از بچه های بسیج دانشجویی  آمدند طرفم و گفتند که دارند دنبالت می گردند .

پیش مسئول همایش رفتیم و بنده ی خدا گفت که کجایی شما ؟

توی سالن بنشینید ، صدایتان می کنیم تشریف بیاورید برای شعر خوانی .

روی صندلی که نشستم ، غرق در فکر . تازه داشتم حکمتش را می فهمیدم .

عجب آدمیست این امام زمان !

( 6 )

این شعر ، اولین غزل من بود . اصلاً من قبل از آن همه اش شعر سپید و شعر نو می گفتم . آن ها هم قوی نبودند .

حرصم در می آمد که نمی توانم غزل بسرایم . می گفتم : خدایا ، این طبع شاعرانه را کامل کن . اصل شعر همین غزل است دیگر !

خلاصه ، تا نصف شب بیدار ماندن و کتاب خواندن کار خودش را کرد ، و یک شب چند بیت از این غزل را سرودم و یادم هست که از ذوق خوابم نبرد .

ولی این سال ها برایم « لِیَطمَئِنَّ قلبی » شده است که هر کاری که برای امام زمان بکنی ، آن کار گُل می کند .

انگار شرط و شروط هم ندارد...

زبان این غزل کهنه است ، اما دوست دارمش :

 

از فراقت به جوانی همگی پیر شدیم
بی تو از وادی دنیا همگی سیر شدیم
 
بی خود از حادثه ی عشق تو دیوانه و مست
عاشق کوی تو گشتیم و زمین گیر شدیم
 
تا که وصفی ز کمان و خم ابروی تو رفت...
در پی دیدن رویت همه چون تیر شدیم
 
از سر زلف دوتایت همه بالا رفتیم
در سراشیبی ابروت سرازیر شدیم

گو گدایان در ِ این خانه بیایند که ما
از گدایی به در تو همگی میر شدیم
 
عاشقان صید نگاه تو و در بند تو اند...
جمله در حلقه ی تو در غل و زنجیر شدیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/30  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

مسجد حکیم اصفهان . نماز مغرب را پشت سر آیت ا... مظاهری می خوانم و می خواهم بیایم توی حیاط که می بینم باران...می آید .

چه قدر تماشایی بود باریدنش در حیاط ِ وسیع مسجد . بسیار زیبا . محو باران می شوم .

بچه ای توی حیاط مسجد خوشحال می دود و دستانش را زیر باران می گیرد . زوج جوانی با خنده دارند توی حیاط راه می روند . من زیر ِ طاقی ایستاده ام . پیرمردی می آید کنار من و چند نفری که همانجا هستند . می گوید : « تبارک الله احسن الخالقین . الهی شکر . شکر کنید . شکر... »

پیرمرد دیگری می گوید : « باید خودمان را خوب کنیم » . یکی می گوید :« هر چه خودش صلاح بداند».

جوانی زیر باران تند می دود تا کمتر خیس شود . پیرمرد با خنده می گوید : « از نعمت خدا فرار می کنه ! » .

رعد و برق که می زند کِیف می کنیم . همه . اشک توی چشم کسی حلقه می زند . می دوم و چرخم را از زیر باران می برم زیر طاقی و قفلش می کنم ، و می روم توی خیابان . نمی  شود دیگر با دوچرخه رفت .

از زیر سقفِ بیرونی مغازه ها و این ور و آن ور می روم تا کمتر خیس شوم . یکهو ماشینی با سرعت از کنارم رد می شود و قشنگ تمامی سر تا پایم خیس ِ آب می شود . خنده ام می گیرد . راهم را می روم . رعد و برقی می زند و خدا یک عکس حسابی ازمان می گیرد !

یکی سر ِ شوق آمده و می گوید : « به به ! » - و دیگر هیچ ! –

تا خود ِ خانه پیاده می روم . لبخند روی لب همه هست . همه شکر می کنند و خوشحالند .

شهر جان تازه ای می گیرد . احساس می کنی خدا با همه آشتی است و دارد نگاه می کند و می خندد . خیس ِ خیس می شوم .

« یک شب ِ بارونی بسه ، برای از نو تر شدن »

...

بوی مهربانی توی همه ی شهر می پیچد .

باران می آید و همه چیز خوب است...

20/1/87

 

پ . ن : دوش آسمان گریست ، تو آیا گریستی ؟

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

بند و بساط را جمع می کنیم . موتور را هم همانجا می گذاریم و میرویم که اطراف را سِیر کنیم .

می افتیم توی یک جاده ی باریک و خاکی که از وسط گندم زارها رد می شود . یک دشت وسیع با چشم اندازی ملیح . انگاری ما وسط دشت بودیم . بعد از ظهری دل انگیز!

ابتدای جاده ی گندم زار که به تک درختی تنها می رسید و رد می شد ، شقایقی تنها ایستاده بود و به ما نگاه می کرد . تنها ایستاده بود ، انگار که نگهبان جاده باشد ، یا بخواهد راه را نشان دهد .

خواستم بچینمش ، نتوانستم . ترسیدم . یک ترس مبهم غریب . عاشق بود ، و آزار عاشق ، انگار کن مثل برکه ای باشد آرام که سطح آب صاف است و بی حرکت ؛ و تو خیلی آهسته با انگشت سبابه ات بزنی روی آب و آرامش همه ی برکه را به هم بزنی !

سرخی دسته ای از شقایق ها لای گندم زار سبز ، زیبا بود .

صدای رودخانه از آن طرف تر ها می آمد ، و قطار باربری از آن سوی دشت می گذشت .

بلبلی سر راه از گندم زار پرید... . دورها ، جاده ای به تپه ای می رفت .

رفتیم سمت رودخانه . همین که رسیدیم ، مرتضی قلاب کوچکش را می آورد بیرون و می گوید ماهی ، بزن دنده هوایی !

می دهدش به من و می گوید تو بگیر ، بعد هم یک تکه ی کوچک خمیر نان می زند به سر قلاب .

می اندازم توی آب . رودخانه غُرّان می رود . چند لحظه بعد قلاب تکان می خورد . یکهو عباس و مرتضی داد می زنند بکش بالاااا ! می کشم . هه ! ماهی را ببین ، یک ماهی کوچک ، به اندازه ی کف دست .

مرتضی می گوید آخی ، ولش کن ، بندازش تو آب ، به درد نمی خوره .

ماهی را می گیرم توی دستم ، به قول خودمان پــِـل پــِـل می کند . خون از دهانش جاری است . هول شده ایم . هرچه می کنم قلاب از دهانش در نمی آید . بالاخره با کمک هم قلاب را در می آوریم و می اندازیمش توی آب . نگاه که می کنم ، می بینم برای یک ماهی فسقلی همه مان به هیجان آمده ایم و از این حس خنده ام می گیرد . اولین تجربه ی ماهیگیری . خداییش حال داد .

...

فردای آن روز ، من و مرتضی می رویم روستای دربند و موتور را همانجا می گذاریم خانه ی یکی از دوستانش و غذایی برمی داریم و پیاده ، راهی کوه می شویم .

توی راه دور و برمان سبزه زار بود و کوه . هیچ صدایی نمی آمد جز صدای پرندگان و سکوت کوهستان .

بعد از حدود چهل و پنج دقیقه پیاده روی می رسیم به جایی . انگار که هیچ انسانی به آن جا پا نگذاشته است . از چشمه آب می خوریم و می خوریم و سیر نمی شویم بس که خشمزه است و خنک . زیر درختی چای می خوریم . نهار هم . بعد می رویم به اطراف ، و به جایی می رسیم که گلزار است . یک رؤیای واقعی . یک نقاشی رئال از my god ! آدم ، مست می شود...

گلهای مختلف رنگ رنگ . اسمشان را نمی دانیم ، به جز شقایق ها...

همینطور عکس است که می گیریم .

...

برمی گردیم .

و من ، خداحافظی می کنم از این همه ای که نمی دانم اسمش را چه بگذارم .

دشت هایی چه فراخ...کوه هایی چه بلند !

...

حالا که می نشینم و به عکس ها نگاه می کنم ، حسرت می خورم به مردمان روستا . به آن روزها...

خیلی جاها ماند که نرفتم . روستای قِلاروسَم ، آبشار آب سفید ، دریاچه ی گــَهَر .

انگار یک آهن گذاشته اند در دل من و یک آهن ربا آنجا .

گوش کن

جاده صدا می زند از دور قدم های تو را...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

هوای ابری ، و سرد . چشمه ای از کوه آمده بود پایین و می رفت که می رفت .

صخره های متصل به کوه ، از سه طرف ما را احاطه کرده بودند . توی دل یکی از صخره ها ، غار کوچکی پیدا بود . رفتیم که اُتراق کنیم . از سنگ های سیاه شده و خاکستر و بقایای آتش معلوم شد که قبلاً آمده اند اینجا . وسائل را گذاشتیم و هر کدام رو به هر طرف رفتیم دنبال هیزم .

گله ای آمد رسید به ما و انگار مقصدش از این ها بالاتر بود .

چند تایی از گوسفند ها آمدند بالای صخره . طرف هر کدامشان می رفتم ، می رفتند .

یک بزغاله ی مشکی چشمم را گرفت . با آن صدای نازک بع بعش دل آدم را می برد !

آرام رفتم نزدیک . دست دراز کردم و نرفت . علف می خورد و از دماغش بع بع می بارید . کلی آمده بودم سر ذوق که نوازشش می کردم . هی...توی شهر که از این خبرها نیست . زندگی با این حیوانات هم صفایی دارد . حالا فوری موضع نگیر که بهداشت فلان و پزشک ها می گویند چه و ما انسان ها چطور و این حرف ها . ولش کن . در ِ گوشی می گویم ، راستش را بخواهی ، روح بعضی مواقع با این چیزها هم به معراج می رود . من وقتی یک جوجه ی کوچک وسط حیاط بایستد و جیغ بکشد ، کلی روحم پرواز می کند . کلی روحم لطیف می شود . حالا جامعه ی پزشکی هر چه می خواهد بگوید ، هر چه می خواهد . هر چه می خواهد بگوید ، تلخ یا شیرین !

هیزم فراهم آمد و آتش برپا شد . آن دور و بر هم چند تایی ماشین آمد و ملت ریختند پایین . تنها نبودیم خلاصه . قابلمه را گذاشتیم و زدیم بیرون .

روبرویمان تپه ای بود سرسبز و بلند . رفتیم تپه گردی . باران هم آمد همراهمان . نم نم نم...

بالای تپه رسیدیم و برگشتم پشت سرم . دیدم خدایا ، چه قّدر زی با ! چه منظره ای...به !

روی یکی از صخره های روبرو آن بالا ، چیزی دیدم عجیب تر . یک روستای کوچک . آن بالا ! کمی هم مه گرفته بود . عقلم قد نداد که چطور آن جا زندگی می کنند . توی کوه بود دیگر . کنارش هم دره ای .

کسی از آن جا نمی افتاد ؟ آیا زمین لرزه ای تخته سنگی را برای آن ها پرتاب نمی کرد ؟ آیا کسی به فکرشان بود ؟

خوش به حال مردمان روستا.../مردمان سبزه ها و آب ها.../...خانه هایشان پر از ترانه باد !

جاده ای خاکی و باریک می رفت به دل کوه . فلسفه ی جاده را با چشم هایم می کاوم .

جاده کجا می رود ؟...رو به خداوند ِ کوه !

جاده خودش می رفت به « او » . جاده خودش راه است . قبلاً رفته !

دامنه ی کوه را گرفت ، بالا رفت از هر پیچ و خم . دست در کمر کوه انداخت . رفت تا قله . قله به معراج رفته بود ...جاده آن جا تمام می شد .

بعد ، از دیگری خبری نبود . جاده سوار ابرها شده بود . ابرها گریه می کردند . بعد از ابرها را دیگر کسی ندید...

سنگ ها آن پایین ، تسبیح می گفتند .

روستایی آن بالا به برف ها سلام می کرد...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

خواسته یا ناخواسته ، توی اتوبوس نشسته ، راهی  شده بودیم به ازنا – از شهرستان های استان لرستان - . به همراه دوتا رفیق لرستانیمان – عباس و مرتضی - ؛ دو تا رفیق ساده و باحال دوران سربازی .

اردیبهشت بود انگار . با هزارها بار تعارفاتی که کردند ، سفر را اجبار کردند . که تشریف بیاورید و...یک هفته ای بمانید و...قس علی هذا .

رفتیم...

هر چه به ازنا نزدیک می شدی ، جاده می دیدی ، مه گرفته . دشت می دیدی سر سبز . کوه می دیدی بلند ، استوار...زاگرس غریب !

رسیدیم . جلوی ایستگاه راه آهن . من که تا پیاده شدم رفتم داخل ایستگاه . ایستگاه کوچک ساده و ساکت . با دیوارها و فضای قدیمی ، و یک قطار قدیمی . زیبا بود . درعین سادگی همه چیز زیبا بود...

رفتیم خانه ی مرتضی .

خیلی خودمانی ، خیلی ساده ، و خیلی زیاد تحویلمان گرفتند همه شان ، و برای پذیرایی ، به قول معروف هر چه داشتند رو کردند .

صبح شد . پریدیم عقب موتور مرتضی . عباس هم آمده بود . رفتیم که برویم تفریح . توی دشت ، توی دامنه های اُشترانکوه .

روحم داشت پرواز می کرد . هوا ابری و لطیف . هوایی پاک . همه جا سبز . مردمانی ساده . بوی خوش روستا . دشتی وسیع  که تا آن سویش را می دیدی و همه اش مال تو بود . نفس عمیق می کشیدی ، و حتی بوی ماهی های توی رودخانه ها هم می رسید به مشامت .

از سبزه زارها و رودخانه ها و روستاهای نزدیک به هم گذشتیم و رسیدیم نزدیک کوه .

شقایقی سر رودی باریک ، به ما سلام کرد !

باران ، نم نم حرفی زد – در ِگوشی با دشت - ، و ما...غریبه بودیم ، با این همه سبز...این همه سرخ...

روح اما ، از صخره ها بالا رفت... . رفت روی دامنه های اشترانکوه ، روی قله های ابر گرفته ی اشترانکوه ، و آن جا ، پخش شد روی زاگرس سفید .

این همه رود و این همه سبزی دشت ، چشم هایم را نوازش می داد .

لبخند ما و شقایق اما ، زیباتر از هرچیز...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

جمعه 9/8/86

چه شبی شد امشب !

نمی دانم امشب چه خبر است ؟ چه م شده ؟

همین که کتاب « غواصان لشکر 14 » را می خوانم ، آرام می شوم .

 

دوشنبه 5/8/86

چرا آدم ها با هم بد حرف می زنند ؟

چرا وقتی بهشان می گویی ، برای بد حرف زدنشان کلی دلیل دارند ؟

چرا همه فکر می کنند بیشتر از دیگران می دانند ؟

چرا همه فکر می کنند تو را بهتر از خودت می شناسند ؟

چرا خیلی ها این « چرا » ها را در ذهن دارند ، ولی خودشان مخاطب این « چرا » هایند ؟!

 

دوشنبه 5/8/86

امتحان همه خراب شده . همه دارند تقصیرها را گردن هم می اندازند .

راستش همه مان دنبال یک چیزی هستیم که بار خودمان را سبک کنیم .

 

دوشنبه 5/8/86

امتحان این بار جدی است ! جدی ِ جدی .

 

دوشنبه 5/8/86

من خیلی ممنونم خدا ، که این آقای غلامی بعد از 29 سال دستش به جایی بند نشده ،

و دعاهایش کاملاً مورد قبول واقع شده !

نه...خداییش بعد از 120 سال حتماً جور می شود...حتماً !

 

دوشنبه 5/8/86

امروز ظهر غذا گوشت نداشت .

خیلی ها خیلی وقت است غذایشان گوشت ندارد .

خیلی ها خیلی وقت ها غذا ندارند .

خیلی ها بدنشان گوشت ندارد !

 

دوشنبه 5/8/86

سر سفره یک شهید دعوت می کنیم . هر روز .

امروز شهید اسماعیل دقایقی دعوت شد .

آن روز هم شهید علی بن موسی الرضا !

تولد آقا بود دیگر !

 

جمعه 8/9/86

ای کاش امام زمان یه موبایل داشت . برایش اس ام اس می فرستادیم حداقل !

 

یکشنبه 10/9/86

من ، تقریباً همیشه از انتخاب های خودم راضی ام . یکی از مهم ترین هایشان کتاب هاییست که انتخاب می کنم برای خواندن .

 

یکشنبه 10/9/86

چه قدر همه نگران من اند !

من ، نگران همه...

منتها ، « همه ی آن ها » چه قدر است و « همه ی من » ، چه قدر ؟

 

یکشنبه 10/9/86

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازند...

با حلوا - حلوا دهان شیرین نمی شود...

حلوای تن تنانی ، تا نخوری ندانی...

حلوای ما را ، کی می خورند ؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09  توسط محمد صادق کریمی  |