یکشنبه / ۱۴ ذی الحجه ۱۴۳۱
چند روز پیش توی گوگل داشتم یکی از شعرهای قدیمیم را جستجو می کردم که نسخه ی تایپی اش را نداشتم ، و می خواستم ببینم جایی می توانم پیدایش کنم یا نه .
دیدم عجب ! همه جا هست و ما بی خبریم . ایضاً توی اس ام اس های مهدوی و عاشقانه !
برایم جالب بود و بهانه ای شد برای تجدید خاطره ای که می خوانید :
( 1 )
سال 81 بود ، دانشکده ی فنی شهید باهنر شیراز .
نمی دانم ، بیکار بودم شاید . توی دانشکده داشتم می چرخیدم . چشم هایم تابلوها را ورق می زد . بین آن برگه ها نگاهم به آرامی از روی بروشور « اولین همایش هم اندیشی عرفان و دانشجو » رد شد . کمی مکث کردم و ، رفتم . از سر بی حوصله گی بود که گفتم ربطی به ما ندارد .
( 2 )
توی اتاق فرهنگی دانشکده ، با یکی از بچه های آن جا حرف می زدیم . خیلی عادی . نمی دانم بحث به کجا رفت و او از کجا بو برده بود که شاعرم ، گفت دو سه تا از شعرهای امام زمانیت را بده . « برای چه می خواهد »ش را جواب نداد و من هم زیاد پاپیچش نشدم ، گفتم شعر امام زمانی است دیگر ؛ می خواهد . سوال و جواب ندارد که . همان جا یکی دوتایی برایش نوشتم و دادم . بعد هم خداحافظی...
( 3 )
سر کلاس برنامه نویسی بودم انگار . وسط کلاس یکی آمد و گفت با آقای کریمی کار دارم . رفتم :
- توی امور دانشجویی باهات کار دارَن .
- من ؟
برای چی ؟
- نمی دونم ، فقط گفتن بیام و به شما بگم .
- عجب...
خیلی ممنون .
کلی رفتم توی فکر . به جان خودم من کاری نکردم . وسط کلاس ، چه کارم دارند یعنی ؟
رفتم پیش مسئول امور دانشجویی . سلامی کرد و یک پاکت نامه داد دستم : این برای شماست !
همان جا باز کردم . دعوت نامه بود از اولین همایش هم اندیشی عرفان و دانشجو !
چه ربطی به من داشت ؟ این همه آدم ، چرا فقط برای من فرستادند ؟
با کلی ابهام و سوال برگشتم سر کلاس و هیچی نفهمیدم از درس . البته چیز جدیدی نبود ! نفهمیدن درس را می گویم .
( 4 )
یکی دو روز بعد دوستِ اتاق فرهنگیمان را دیدم . بعد از سلام و خوش و بش گفت :
- اون شعرهایی که بهم دادی رو دادم مسئول فرهنگی دانشکده . انگار برای یه همایش می خواست.
- !
اِ ! پس کار تو بود ؟
- چی ؟
- امروز از اون همایشه برام کارت دعوت فرستادن !
- جدی ؟
( 5 )
روز همایش بود و حوصله ی همایش رفتن هم نداشتم . گفتم شاید یک کاری با من داشته باشند که دعوت نامه فرستادند . بالاخره رفتم ، ولی دیر . یک ساعتی گذشته بود که رسیدم به سالن سینا و صدرا ، و دیدم از بچه های بسیج دانشجویی آمدند طرفم و گفتند که دارند دنبالت می گردند .
پیش مسئول همایش رفتیم و بنده ی خدا گفت که کجایی شما ؟
توی سالن بنشینید ، صدایتان می کنیم تشریف بیاورید برای شعر خوانی .
روی صندلی که نشستم ، غرق در فکر . تازه داشتم حکمتش را می فهمیدم .
عجب آدمیست این امام زمان !
( 6 )
این شعر ، اولین غزل من بود . اصلاً من قبل از آن همه اش شعر سپید و شعر نو می گفتم . آن ها هم قوی نبودند .
حرصم در می آمد که نمی توانم غزل بسرایم . می گفتم : خدایا ، این طبع شاعرانه را کامل کن . اصل شعر همین غزل است دیگر !
خلاصه ، تا نصف شب بیدار ماندن و کتاب خواندن کار خودش را کرد ، و یک شب چند بیت از این غزل را سرودم و یادم هست که از ذوق خوابم نبرد .
ولی این سال ها برایم « لِیَطمَئِنَّ قلبی » شده است که هر کاری که برای امام زمان بکنی ، آن کار گُل می کند .
انگار شرط و شروط هم ندارد...
زبان این غزل کهنه است ، اما دوست دارمش :
از فراقت به جوانی همگی پیر شدیم
بی تو از وادی دنیا همگی سیر شدیم
بی خود از حادثه ی عشق تو دیوانه و مست
عاشق کوی تو گشتیم و زمین گیر شدیم
تا که وصفی ز کمان و خم ابروی تو رفت...
در پی دیدن رویت همه چون تیر شدیم
از سر زلف دوتایت همه بالا رفتیم
در سراشیبی ابروت سرازیر شدیم
گو گدایان در ِ این خانه بیایند که ما
از گدایی به در تو همگی میر شدیم
عاشقان صید نگاه تو و در بند تو اند...
جمله در حلقه ی تو در غل و زنجیر شدیم