تبليغاتX
صــــاد - بچه های کتاب

آخرین کـتاب هایی که خوانده ام :

» قصد قربت
مجموعه نصایحی از استاد الهی / انتشارات آرام دل

» روی ماه خداوند را ببوس
رمان / مصطفی مستور

» حق السکوت
مجموعه شعر محمد مهدی سیار / انتشارات فصل پنجم / سیار از شاعران جوان و خوش ذوق شیرازی است که اشعاری بسیار زیبا دارد

» من و کتاب
سید علی خامنه‌ای

» حالا که آمده‌ای
مجموعه شعر محمد رضا عبدالملکیان / بیش از ده بار این کتاب را خوانده‌ام. شعرهای ساده و زیبا و صمیمی / حالا که آمده‌ای، از خیابان با احتیاط عبور می‌کنم، همیشه حق تقدم با آنان است که عجله دارند، اما کاری ندارند

» جانستان کابلستان
سفرنامه / نوشته‌ی رضا امیرخانی / حکایت سفر امیرخانی‌ست به افغانستان که تحلیلی درست از فضای کشور همسایه و روابط ما با آن ها ارائه می دهد ، و انگار آدم با خواندن این کتاب ، دیدش نسبت به افغانی‌ها تغییر می کند . دو سه فصل آخر کتاب کشش بیش‌تری دارد . البته امیرخانی در این کتاب ، به وضوح دریافته است استفاده‌ی از سه نقطه را که بسیار زیاد بود ! دستش درست . : هرجای عالم که مردکی به مردکی جوان‌مردی کند، جبرانِ جوان‌مردی دیگری است... جوان مرد به مزد کار نمی‌کند. تازه کارِ ما که نیست، وظیفه است...

» من زنده‌ام هنوز و غزل فکر می‌کنم
مجموعه شعر استاد محمد علی بهمنی / آثار اساتید برای شاگردان بسیار راه‌گشاست . مخصوصا استاد مهربانی مثل بهمنی / گُل کرده باز شیطنتم بعدِ سال‌ها ، باید بیایی و بدهی گوشمالی‌ام ، آنقدر پرسه می‌زنم این کوچه را که تا ، باور کنی که گمشده‌ی این حوالی‌ام...

» قبله مایل به تو
مجموعه شعر آیینی سید حمید‌رضا برقعی / بخوانید و حظّ وافر ببرید . کلا جناب برقعی از آن دست شعرای کم‌یاب است . دوست داشتنی و زیبا سُرا / دارد دل و دین می‌برد از شهر شمیمی ، افتاده نخ چادر او دست نسیمی ، در خانه‌ی زهرا همه معراج نشینند ، آن‌جا که به جز چادر او نیست گلیمی...

» ماه زده
داستان کوتاه / نوشته ی مجید قیصری / داستانی که در عرض نیم ساعت می شود خواندش ، اما نیم ساعتی که دلتان نمی خواهد از روی کتاب سر بلند کنید . در حال و هوای بعد از جنگ است .

» چله‌ی تاک
مجموعه شعر علی‌رضا بدیع / ایشان متخصص شعر عاشقانه اند و گاه ، خیلی آن ور تر از عاشقانه ! اشعار بسیار زیبایی دارند و دفتر شعر قبلی شان هم سرشار از اشعار عاشقانه ی زیبا به زبان امروز بود . در این زمانه کم اند کسانی که بتوانند شعر عاشقانه ی زیبا بسرایند . : داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم ، بدنام که هستیم به اندازه ی کافی...

بایگانی کتاب‌ها






Powered by WebGozar





PageRank Checking Icon
به چاپ رسید :

آل معشوق

روایتی مستند از میهمانی بزرگ حضرت حق(جَلَّ جَلالُهُ و عَظُمَ شأنُه)

برای خرید اینترنتی کتاب این‌جا کلیک کنید .( http://bookroom.ir )

دوستانی که ساکن شیراز هستند می توانند از فردا صبح کتاب را از مراکز زیر تهیه کنند :

۱- شیراز - میدان ارم - ورودی دانشگاه شیراز - سمت راست - ساختمان سحاب - فروشگاه بچه‌های کتاب - تلفن : ۰۷۱۱۶۴۶۰۷۸۶

۲- شیراز - خیابان خیام - جنب مسجد خیرات - مرکز فرهنگی صوت الحسین - تلفن : ۰۷۱۱۲۳۳۰۹۶۹

جهت خرید کتاب به تعداد زیاد با مدیریت پخش تماس بگیرید : ۰۹۱۹۸۶۸۵۹۲۷

جلد کتاب آل معشوق

خیلی تلاش کردم که یک هفته قبل از اعتکاف کتاب به دست مخاطب برسد، اما نشد.

این هم از متن پشت جلد کتاب، که قسمتی از مقدمه‌ی کتاب است :

رفیق ما هر سال یک میهمانیِ باشکوه راه می‌اندازد. بریز و بپاشی است که نگو! ما هم چند باری رفته‌ایم و حالَش را برده‌ایم.

بَس که زیبا بود گفتم بگذار از آن، وَصفُ الْعِیشی کنم که نصفُ الْعِیشی باشد برای شما.

حاصل دیده‌ها و نوشته‌ها، روایتی شد از سه روز عشق، در جامعهُ الْعُشّاقِ حضرت دوست. روایتی کاملاً مستند و واقعی. نه قصه است و نه شعر. میهمانی همین بود و هست که می‌خوانید؛ بل‌که بیش از این.

رفیق‌، اسم میهمانی‌اش را گذاشت «اعتکاف». میهمانش هم باید حداقل سه روز در مسجد جامعی بماند و بیرون نیاید و مشغول عبادت شود‌، به آداب میزبان‌.

این رفیق ما، رفیق شما هم هست :

حضرت ربُّ الاَرباب.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/24  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

خوب است آدم با یک لیست از پیش تعیین شده به نمایشگاه کتاب برود . لیست پیشنهادی بنده به دوستان خودم برای نمایشگاه امسال این است :

1- « جانستان کابلستان » / نوشته ی رضا امیرخانی / غرفه نشر افق

: این کتاب سفرنامه ی امیرخانی است به افغانستان که اطلاعات بیشتر درباره ی آن را در این جا بخوانید .

2- « تنها طرف آفتاب را گرفت » /  سید حسن حسینی / غرفه انجمن شاعران ایران

: این کتاب سروده های آیینی زنده یاد سید حسن حسینی است که پیش تر چاپ نشده بودند .

3- « قبله مایل به تو » / سید حمید رضا برقعی / غرفه انتشارات فصل پنجم

البته کتاب های ارزشمندی که سال های پیش چاپ شده اند را – اگر نخوانده اید – از دست ندهید :

4- « سه دیدار » / نادر ابراهیمی / غرفه انتشارات سوره مهر

5- دی وی دی « روایت راوی » / درباره ی اندیشه های شهید آوینی / غرفه انتشارات روایت فتح

6- « تفحص » / حمید داوود آبادی / نشر یازهرا

: این کتاب درباره ی خاطرات تفحص شهداست که بعد از چندیدن سال ، دوباره تجدید چاپ شده .

به غیر از این ها ، من هر سال به این انتشاراتی ها در نمایشگاه کتاب سر می زنم ، چون ارزش دیدن دارند :

انتشارات

1-سوره مهر

2-روایت فتح و ساقی ( آثار شهید آوینی و...)

3-انجمن شاعران ایران و دفتر شعر جوان ( کتب سید حسن حسینی ، محمد رضا عبدالملکیان ، ساعد باقری ، سهیل محمودی و... )

4-فصل پنجم ( کتاب های شعر امروز را ارائه می کند . کتاب های شعر محمد علی بهمنی ، حمید رضا شکارسری ، سیدمحمد امین جعفری حسینی ، علی رضا بدیع ، محمد جواد شاهمرادی و مهدی فرجی را از دست ندهید . )

5-نشر تکا ( کتاب های شعر شاعران معاصر ، کتاب های داستان و نثر ادبی را چاپ می کند . کتاب های شعر قیصر امین پور ، سید حسن حسینی ، سلمان هراتی ، علی رضا قزوه ، سعید بیابانکی ، حمید رضا شکارسری ، پرویز بیگی حبیب آبادی ، جلیل صفر بیگی و خیلی از اساتید و شاعران جوانی که شنده اید . )

6-نشر شانی ( کتاب های شعر امروز . جلیل صفر بیگی و...)

7- انتشارات سپیده باوران ( کتاب های میلاد عرفان پور ، امید مهدی نژاد ، رضا امیرخانی و...)

8- نشر روزبهان ( کتاب های استاد داستان نویسی ایران ، زنده یاد نادر ابراهیمی . آتش بدون دود و بر جاده های آبی سرخ را به هیچ وجه از دست ندهید ! )

9- نشر افق ( کتاب های عرفان نظر آهاری ، رضا امیرخانی ، قیصر امین پور ، سید حسن حسینی و...)

10- انتشارات آرام دل ( کتاب های شعر آیینی امروز و کتب مذهبی دیگر . کتاب های سه نقطه از علی اکبر لطیفیان و کتاب های شعر رضا جعفری و خیلی از شعرای آیینی دیگر . کتاب های زندگانی حضرت اباالفضل علیه السلام و حضرت زینب کبری سلام الله علیها . همچنین لوح های فشرده جلسات شعرا با رهبر انقلاب در ماه رمضان که هر ساله برگزار می شود . )

11- نشر معارف ( کتاب های احکام دانشجویی که بیان احکام اسلامی است به زیباترین و ساده ترین وجه . کتاب های دانشجویی مثل : دانشجو باید سیب زمینی نباشد و... )

12-انتشارات نیستان ( کتاب های سید مهدی شجاعی ، علی مؤذنی و... )

خلاصه انتشاراتی زیاد است و من آن هایی را که بیشتر خودم می روم گفتم . بقیه انتشاراتی های خوب را به بردن نامشان اکتفا می کنم :

13-سروش 14-مرکز اسناد انقلاب اسلامی 15-صدرا  16-ابرار معاصر 17-اطلاعات 18-امیرکبیر 19-بقعه 20-بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس 21-بنیاد شهید چمران 22-به نشر 23-بوستان کتاب 24-پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی 25-درس هایی از قرآن 26-دفتر نشر فرهنگ اسلامی 27-دلیل ما 28-شاهد 29-شهرداری تهران

30-صریر 31-طوبای محبت 32-مستند 33-قدیانی 34-قلمستان 35-کتاب همراه 36-لب المیزان 37-مجنون 38-مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ 39-مؤسسه امام خمینی 40-مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام 41-احیاء کتاب

و بعضی از کتب نشر چشمه و مروارید و مرکز هم خوب اند . توی این های کتاب های مصطفی مستور و قیصر امین پور و عمران صلاحی و محمد علی بهمنی و محمد رضا عبدالملکیان و... پیدا می شود .

عجب بحر طویلی شد . باید ببخشید .

یا حق !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/02/15  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

1-   موجود زنده ، موجودی است که سلول های بدنش زنده است و سلول های بدن تا موقعی زنده اند که تغذیه شوند و موقعی تغذیه می شوند که آن موجود زنده غذا بخورد .

ولی یک موجود زنده قبل از این ها اگر « روح » نداشته باشد اصلاً موجود زنده نیست . موجود مرده هم نیست و موجود بی جان است . چون موجود مرده یعنی موجودی که قبلاً زنده بوده و بعداً مرده !

2-   وقتی یک مسافرت می خواهی بروی ، قبل از آن کلی اطلاعات راجع به راه و بین راه و مقصد و محل اقامت و این جور چیزها کسب می کنی و بعد حرکت می کنی . بعضی هایش را هم توی راه می پرسی و پیش می روی . یعنی یک مشت « داده » دریافت می کنی و با این « دانستنی » ها راه را می روی تا به مقصودهایت برسی .

اگر این کار را نکنی چه می شود ؟ می روی گُم و گور می شوی ! توی راه هی گیج می زنی و یک تصمیماتی می گیری که بعداً سرت را به چپ و راست تکان می دهی و می گویی فلان جا اشتباه کردم . فلان راه را اشتباه رفتم . و هزار جور پشیمانی دیگر...

3-   برو درس بخوان ، مدرک بگیر ، بعد کار پیدا کن ، بعد از آن هم صبح بلند شو صبحانه بخور و برو سر کار ، ظهر بیا خانه نهار بخور و بخواب ، عصر تا شب هم برو پی عشق و حال ، بعد هم شام بخور و بخواب . صبح بلند شو صبحانه بخور و برو سر کار ، ظهر...

ازدواج کن ، بچه دار شو ، صبح ها بلند شو صبحانه بخور و برو سر کار ، ظهر بیا خانه نهار بخور و بخواب ، عـ...

فردا ، پس فردا ، همین طور تا...بالاخره بمیری . تو قطعاً خواهی مُرد ، شک نکن !

4-   هی بنشین این ور و آن ور لاف سخن بزن ، بدون آن که پُر باشی از دانستنی ها . هر جا بحث های اجتماعی ، دینی ، سیاسی پیش می آید و تو می خواهی داخل در این مباحث شوی ، می بینی هیچ چیز نداری . آخرش می نشینی به حرافی . و گفت : « پسته ی بی مغز چون لب وا کند رسوا شود ! »

 

حالا این ها به هم چه ربطی داشت ؟

ببین عزیز ! می خواهی « کتاب » نخوانی نخوان . کسی که مجبورت نکرده . به من نگو که تو هم داری حرف های کلیشه ای و تکراری می زنی .

قبول ، ولی حضرت ضد کلیشه ! حقیقت که تغییر نمی کند ، چه ما از آن بدمان بیاید ، چه نیاید . این را بدان که زندگی یعنی این که حرکت در یک « راه » برای رسیدن به مقصود ها و مقصد . برای حرکت رو به رشد و متعالی در این راه باید بصیرت داشته باشی ، سطح فکرت بالا باشد و از این جور حرف ها !

از مهم ترین ابزارها برای بصیرت یافتن و بالا بردن سطح فکر و دانسته ها ، کتاب خواندن است و هیچ چیز هم جای آن را نمی گیرد . بی خودی هم تلاش نکن . بدون کتاب خواندن توی این « راه » مشکل پیدا می کنی عزیز من . مطمئن باش ! ( مراجعه کن به مورد 2 )

وقتی دنبال بصیرت باشی ، دنبال بالا بردن سطح فکرت باشی ، دیگر گرفتار روزمره گی نمی شوی ( مراجعه کن به مورد 3 ) .

پسته ی بی مغز هم نمی شوی ( مورد 4 ) .

و آخرش هم می خواهم یک حرف کلیشه ای دیگر بزنم و خیلی هم خوب است که می خواهم این کار را بکنم !

آن هم این که ، زندگی یعنی « زنده گی » نه « مرده گی » .تو اگر غذا نخوری می میری . جسم یک غذا دارد ، روح هم یک غذا ، آقا و خانم موجود زنده ! ( مورد 1 )

می خواهم بگویم که...( البته بقیه ی این متن از بس کلیشه شده قابل نوشتن نیست ! )

 

. . .

 

شاید بخواهی بپرسی که خب ، آقای توصیه ! من می خواهم بخوانم ، ولی حوصله مطالعه ندارم . کو راهش ؟

من هم می گویم همه از داستان خواندن خوششان می آید . برو از اهلش بپرس که چه داستان هایی بخوانی که بهترین هست و جذاب ترین ، بنشین و آن ها را بخوان . می توانی از کم حجم ترین هایش شروع کنی که بهت بچسبد ، بعد یواش یواش بروی سراغ حجیم ها .

وقتی داستان خوان شدی ، یواش یواش برو سراغ موضوعاتی که دوست داری . مثلاً اگر فکر می کنی به تاریخ علاقه داری ، برو کتب تاریخی جذاب بخوان . یا اگر دینی ، همین طور .

خلاصه برو جلو ، این جاها نمان . تو خیلی بزرگی . یعنی شأنت بالاتر از این حرف هاست . این پائین مائین ها خبری نیست داداش . برو بالا .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

دو – سه سال پیش تمام شیراز را دنبال کتاب های اساتیدم زیرپا گذاشتم . نبود که نبود . آخر سر کتاب « قزوه » را زیر خروارها خاک دارالکتب مطهری پیدا کردم . اعصابم ریخت به هم . به خصوص وقتی که حوزه ی هنری فارس این کتاب ها را نداشت . کتاب هایی را که خودش چاپ کرده بود .

همان موقع زدم و رفتم تهران و بیشتر به قصد دیدار استادم جناب آقای سعیدی راد . رفتیم و انجمن شعرشان را پیدا کردیم و حضور یافتیم در آن محفل کوچک و دیدم جمع همه جمع است . از مژگان بانو و سیدهانی رضوی بگیر تا سید ضیاءالدین شفیعی و هرچه منتظر جناب سعیدی راد شدیم نیامد و آقای شفیعی همانجا توی جمع به من گفت : پیدایش می شود ، اگر موتورش پنچر نشده باشد یا گیر پلیس نیُفتد !

ولی حالا این نمایشگاه شد محل دست یابی به آرزوهای دور و دراز که همانا یافتن کتاب های اساتید محترم بود .

آخر کار با کتاب هایی که جو گرفتمان و خریدیم رفتیم سالن « سرای اهل قلم » .

همایشی بود با موضوع دفاع مقدس که دیدم سید جواد هاشمیان ِ معروف مجریست و ملتی که روی مبل و صندلی ها نشسته اند روبرویش . و حالا حرف از دفاع مقدس بود و این ها که با لباس سربازی وارد شدیم .

یعنی لباس خاکی زمان جنگ . پوتینی و...خلاصه وضعی !

همه مارا نگاه می کردند و در مُخیّله ی من این می گنجید که دارند تصویری مستند از یک بچه ی جنگ یا مثلاً یادگار جنگ برمی دارند ! و من آن جا یک کاراکتر فرهنگی بودم !! - اگر بخواهم فارسی را پاس بدارم نمی دانم چه باید بنویسم !

به هر حال ، پولمان که ته کشیده بود را با کتاب های ناشی از جو زدگی خریداری شده را و دل گرفته مان را توی آن گرمای ظهر با شکم گرسنه برداشتیم و آرام آرام با نمایشگاه کتاب تهران به عنوان اولین مکان مورد نظر برای بازدید در سفر فرهنگیمان بای بای کردیم .

بای بای ! با همان لحن ذوق کردن و این حرف ها بخوانید ! –

رفتیم و ماشینی برای میدان آزادی گرفتیم و هِلِک هِلِک به طرف ترمینال غرب و ریا نشود نمازی و بعد هم گیر آوردن بلیتی برای...

برای...اصفهان !

چرا ؟

چشمتان روز بد نبیند . پول آن قدر کم بود که فقط توانستم 3300 تومان وُلووی اصفهان را بدهم و ته آن 300 - 200 تومانی برای خود اصفهان . و خدا را شکر که آن بیسکویت کرمداری که از قبل گرفته بودم توی ساکم بود و گرنه از گُشنگی می مُردم . حسابش کنید ، سرباز باشی و توی تهران به این بزرگی و غریب هم باشی و جایی هم نداشته باشی و سفر فرهنگیت را با خستگی و کوفتگی و دوندگی نیمه تمام گذاشته باشی و پول هم نداشته باشی و نهار هم نخورده باشی و...

با همه ی این اوصاف و با زحمت جایی را توی آن شلوغی ترمینال پیدا کردیم و رفتیم که بنشینیم که یکهو یک نفر گفت نشییییین ! ننشسته پریدم بالا . زهره ام ترکید ! لهجه اش را یادم نیست . گفت : یه زنی داشت اینجا نون می خورد .

- خب ؟!

- نونش رو گذاشته بود اینجا داشت می خورد !

- خب ؟!

- خب دیگه . گناه داره شما اینجا بشینی !!!

چند لحظه ای با تعجب نگاهش کردم و نشستم .

گفتم : ببین عزیز ، اینجا محل نشستنه نه نون گذاشتن . اگه اینجوریه دیگه تا آخری که این صندلی اینجاست هیچ کسی حق نداره روش بشینه . بنده خدا هم چیزی نگفت .

من اگر وقت داشتم و البته مایه – پایه ، می رفتم دست کم ایران خودمان را با دقت نظر گشتی می زدم که حداقل مردم خودمان را بیشتر بشناسم . با این تفکراتشان یا آن تفکراتشان ! مثل این بنده ی خدا .

البته من تفکرش را دوست دارم . چون ساده است . از روی پاکی و سادگی و صداقت حرف می زند .

سوار اتوبوس می شوم . باران می آید . فیلمی را نشان می دهد . از آن فیلم هایی که فرهنگ آدم را بالا می برد.

توی این فیلم من فقط پشت گردن دخترها را ندیدم . – بلانسبت وزارت فرهنگ و ارشاد ( اسلامی ! )

بحث این چیزها نیست . بحث این است که این فیلم تنها می خواهد جنسیت زن را نشان بدهد و فاقد هیچ محتوایی . می رویم سینمای هالیوود را نقد می کنیم . جلوی این ها را نمی گیریم ، شور فیلم های صهیونیسمی را می زنیم . جناب آقای دکتر بلخاری ، عنایت بفرمایید !

در راه بچه ای یک سال – یک سال و نیمه بو فکر می کنم که هی وینگه می داد . همان گریه های بی ریخت همراه با داد و غار . سر همه را درد آورد . البته بچه های وینگو سهم بسزایی در فرهنگ جامعه دارند ، چون باعث تحرکات افراد می شوند و معلوم می کنند فرهنگ آن ها را در مواجهه با کودکانی از این دست !

و من یکدفعه ، نه من ، همه ، می شنویم که مردی یکهو نهیب می زند : سا کت !   اِ   ؟!!!

و دیگر هیچ صدایی نمی آید . و بچه ی بدبخت « بَه بوره ای » شد ! و چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد و طفلک همه چیز از یادش رفته بود . چند ثانیه در سکوت گذشت و همه ی اهالی اتوبوس از این برخورد بسیار فرهنگی یکهو با هم زدند زیر خنده !

به هر حال هر چه بود ، این سفر فرهنگی به علت کم آوردن پول در آخر منتهی به کلبه ی درویشی پدری در شهر بافرهنگ شیراز گردید و شاید این هم حکایتی داشته باشد...

یا حق !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/10  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

گفتم ماوقع سفر را به تفصیل برایتان می گویم .

سراغ نوشته هایم رفتم و آن ها را همان طور که آن موقع نوشته ام برایتان می نویسم :

 

« اتوبوس – ترمینال کاوه اصفهان – 22 / 2 /84 »

به نام او !

الآن دقیقاً ساعت 10:37 شبه . اتوبوس هنوز حرکت نکرده . اصفهان به مقصد تهران !

یه هوئی شد . ولی میشه یه سفر باحال . یادم باشد از دو سفر قبلی هم بنویسم . ( این را بعدا برایتان می گویم )

اعتلای فرهنگ !

ما داریم ، نه ، من دارم می روم ببینم فرهنگ کتاب خوانی که نه ، فرهنگ کتاب نگاه کردن و خریدن آن را . حالا چه شود خدا داند ! اول تهران ، بعد هم کاشان ، سر ِ آرامگاه « سهراب » !

فعلاً همین !

 

« 23/2/84 »

یا هو !

ساعت 7:05 صبح جمعه . اینجا میدان آزادیست . روی یکی از تخته سنگ ها نشسته ام و بنای آزادی حدوداً 200 متر جلوتر ، روبرویم رفته بالا .

صبح ساعت 4:05 رسیدم تهران . ترمینال غرب .

ای بابا . فکر نمی کردم ساعت 4:00 برسم . رفتم توی ترمینال . اُوه اُوه ، چه خبره !

خیابان خواب ها و این بار ترمینال خواب ها چه قدر زیادند ! ریز می شوم . بیشترشان جوانند . و اگر راستش را بخواهی برای اتوبوس و مسافرت آنجا نخوابیده اند .

گلاب به رویتان را پیدا می کنم و وضویی و بعد هم به دنبال نمازخانه که بعد از 5 دقیقه پیدایش می کنم . خیلی خواب آلودم . نماز را که می خوانم دراز می کشم و بیدار که می شوم می بینم ساعت 6:15 است . بلند می شوم و بیرون می روم .

بچه ای احتمالا پنج ساله و بامزه مُهر را از دست پدرش می قاپد و می خواهد ببرد بیرون . من را که می بیندبا آن هیأ ت ، یواش به پدرش می گوید : باباااا ! آقا پولیسه !

من هم بهش لبخندی می زنم و می روم به سمت یک چایی لب سوز ِ لب دوز ِ دیشلمه !

 

***

صدای ندبه می آید . دعای ندبه . دلم می گیرد و بغضم هم . هوا ابریست . به سرم زده بروم مهدیه اما حال و حوصله اش را ندارم .

توی خواب ( نمازخانه ) دیدم که آشناها توی تهران پیدایم کرده اند !

دیشب هم که از مسجد جامع نجف آباد خواستم بیایم عجب کمیلی می خواند و من چقدر حسرت خوردم که نمی توانم بایستم .

فعلاً چیز خاصی نیست جز اینکه من با ده هزار تومان پول باقی مانده آمده ام سفر فرهنگی و می خواهم بروم نمایشگاه کتاب و بعد هم کاشان گردی !

عجب !

خب می رویم . چه اشکالی دارد ؟

همین!

 

***

ساعت 8:16 صبح است . هنوز صبح جمعه . آمده ام نشسته ام توی قسمت عاشق نشین های نمایشگاه . اول یک صندلی خالی دیدم که روبرویش تابلوی بزرگ وزارت بازرگانی بود . گفتم نه بابا . برامون حرف در می آرن . مارا با پول چه کار ؟!

می گویند نمایشگاه از ساعت 10:00 شروع میشه . ای بابا ! چرا اینقدر دیر نمیدونم .

توی راه که می آمدم ، همان اول میدان آزادی هرچه گشتم یک سطل زباله ندیدم که آشغال های خوردنی های بسیار زیادم ! را توی آن بریزم .

این هم در زمینه ی توسعه ی فرهنگ بد نبود ذکر کنم . تازه یادم رفت بنویسم . توی میدان که داشتم راه می رفتم دوتا دختر داشتند می آمدند طرف من ! یا ابوالفضل ! بابا به خدا من اومدم سفر فرهنگی !

( خوش تیپی هم بد دردیست . در هر لباسی که باشی . حتی در لباس نظام !  )

سوار تاکسی که بودم تابلویی را دیدم که – به خط تحریری – بزرگ نوشته بود : « فردا از آنِ ماست » و انصافاً « ماستـــ » ــش را پرچرب نوشته بود !

یک دور سطحی توی نمایشگاه زدم . همه اش تیپ های دانشجویی و high class  . و من این وسط نمی دانم چه کاره بودم . البته خداییش وجود یک سربازی که دست به قلم و کاغذ توی نمایشگاه دارد می چرخد خودش یک کارفرهنگی بزرگ است و اینکه مردم می گویند ( عمراً ) که سربازان هم در عرصه ی فرهنگ حضور دارند .

تقریباً همه یک چیزی دستشان است و دارند می خورند . نوشیدنی ای ، صبحانه ای . چون غرفه های بُخور بُخور زودتر از غرفه های کتاب باز شده اند البته نشان می دهد که قبل از فرهنگ ، باید شکم را سیر کرد و اصلاً مفهوم بالاترش می شود بُخور بُخور خودش از فرهنگ خیلی جلو است و شاید خودش والاترین امر فرهنگی باشد !

برویم ما هم یک چیزی بخوریم تا فرهنگمان بالا رود . ریقریقک ِ فرهنگ گرفتم !

این دخترهای جوان ِ لیسک به دست چقدر زیادند...

- استغفرالله ربی و اتوب الیه !!! -

 

***

داشتم درمورد فرهنگ فکر می کردم که درخت های کاج میدان آزادی یادم آمد . جالب بودند . هرکدامشان یک جوری . یاد کارتون لوک خوش شانس افتادم . بیشتر شبیه درخت های همان کارتون . ولی نه ما لوک خوش شانسیم و نه اینجا ایالات آمریکا !

( یواشکی می گویم زود نروید به کسی بگیدها ! بعضی جاها دارد مثل آن جاها می شود . البته از نظر فرهنگ ! – توی یک پرانتز دیگر : دالتون ها همه جا هستند ! )

هر چه بود گذشت . نمایشگاه را می گویم . یک سرباز ارتشی هم توی نمایشگاه دیدم . شدیم دوتا . حیف که پول کم داشتم اگر نه کتاب بود که بار می کردم و می آمدم .

این قصه همچنان ادامه دارد و برای اینکه ایندفعه دراز نشود ، می روم که بروم دراز دراز بیفتم توی رختخواب...یا حق !

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/08  توسط محمد صادق کریمی  | 
 
( برای دوستانی که بنده و وبلاگم را می شناسند : )

حرف هایی بود که نه در بچه های کتاب می شد زد - چون رسالتش را از دست می داد و وبلاگ شخصی ای هم نبود - و نه در پاییزوحشی - چون فضایش اجازه نمی داد . - ولی هردوی آن ها پابرجاهستند .

از این به بعد هم وقایع الاتفاقیه ی بچه های کتاب در اینجا نوشته خواهد شد . - این هم قابل توجه دوستانی که پیگیرش بودند . - قسمت اولش در پست قبلی آمده .

.........

بحث انتخابات است و حیفم آمد که شعر طنز استاد بیابانکی را نخوانید .

وقایع الاتفاقیه ( قسمت دوم )

اصلش ما همه جا بچه ی کتاب بودیم ! و بیشتر روز اولی که وارد پادگان عاشورای نجف آباد اصفهان شدیم ! ساکی با خود آورده بودم که همه شک برشان داشته بود که توی این چیست؟

آخرش هم دژبان ها دلشان طاقت نیاورد و گفتند تو یکی همه ی وسائلت را بریز بیرون ! یعنی که بدرقم مشکوکی. ما هم شروع کردیم و دیدند که اهع ! یک تُن کتاب آورده این بشر !

نمی گذاشتند که . با بدبختی بردمشان داخل . کلی هم لیچار بارمان کردند .

اصلا ما توی سربازی از همان اولش تا آخر کار کتابخانه بودیم . – این را گفتم که گفته باشم ! – یعنی کار فرهنگیمان شده بود همین .

همیشه کُمُد ِفِکسّنیم پُر کتاب بود . به قول رفیق لُرستانیمان « پُر ِش کتابه ! »

یک چیزی توی مایه های ابوعلی سینا و ابونصرفارابی و این حرفا ! – به جان خودم ! –

یادم می آید موقع نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بود و من هم از خیلی وقت پیشش توی نخ رفتن به آنجا بودم . ولی موقع اش که شد ضدحال زدند و مرخصی ندادند .

ما هم نامردی نکردیم و و فقط با بیست هزار تومان ! پول پنج شنبه ای از پادگان زدیم و جمعه صبح رسیدیم تهران . حالا حسابش را بکن ده هزار تومان هم که خرج رفت و برگشت بشود ، ده هزار تومان بیشتر نداشتیم برای خرید کتاب ! ( معمولا این جور مواقع می گویند طرف یک تخته اش کم است و به قول دوستان خوب : گاگول ! تشریف دارد . بـــــَــله . )

ولی من بیشتر رفته بودم که وضعیت را ببینم اولا ، دوما تا می توانم کاتالوگ و بورشور جمع کنم .

آن هایی که فردا به دردم بخورند . – که حالا حسابی به دردم خوردند . –

صبحی رسیدم نمایشگاه . ( قابل توجه دوستان که بنده با لباس سربازی در آن مکان فرهنگی حضور پیدا کردم . )

رفتم داخل و دیدم بـــعله ! دخترانی بودند و پسرانی و می آیی ساعتی را با من بگذرانی ؟!

ما را می گویی ؟ تنها...بمیرم الهی . دلم برای خودم کباب شد !!!

روی هر نیمکتی دو به دو از جنس مخالف با هم  در آسمان ها بودند و انگاری داشتند رمانِ « به او بگویید دوستش دارم » را برای هم نقد و بررسی  می کردند .

( البته عمراً...قضیه از رمان و این چیزها رد بود ! )

خب البته ما هم لباسمان آنجا به دردهایی خورد .

یک دخترخانمی آمد از من پرسید که فلان سالن کجاست ؟ فکر کرد من جزو پرسنل آنجام . یکی دیگر هم تا مرا دید آمد سراغم و گفت : آقا اعزام این ماه مال چه اُرگانیه ؟ قضیه سهمیه ی بسیج را هم بفرمایید !

( در یادداشت های بعدی ماوقع سفر را به تفصیل خواهم نوشت . یادتان باشد . )

خداییش توی همه ی غرفه ها (( سوره مهر )) باحال ترینش بود . خیلی شیک و باکلاس .

قفسه هایش چهار ردیف داشتند و هر ردیفش سه چهار کتاب و از هرکتاب یک جلد . جلوی هرکتابی هم به تعداد زیادی بارکد ِ آن موجود بود . – بارکُد ها روی کاغذهای کوچکی چاپ شده بودند . –

طرف کتاب را می دید و اگر می خواست یک کاغذ بارکد برمی داشت . بعد هم همه ی کاغذهایی را که جمع کرده بود می داد به صندوق . آنجا بارکدها وارد کامپیوتر می شدند . بعد فاکتور در سه نسخه پرینت گرفته می شد ، یک نسخه را می دادند به انبار و انبار هم کتاب ها را می گذاشت توی یک نایلون قشنگ ، بعد تحویل مشتری و برو به سلامت !

بگذریم .

خلاصه به طُرُق مختلف واردات کتاب را به پادگان شروع کرده بودیم . دژبان ها هم عاصی شده بودند از دست ما . ولی خب دیگر ، یواش یواش رفیق شدیم و ...بـــــَـــله دیگر !

روزانه از کل پادگان می آمدند سراغم از رسمی و سرباز و ما هم اسمشان را توی کاغذ می نوشتیم و به صورت امانی تحویلشان می دادیم .

( این را یواشکی در گوش شما می گویم . همه ی این هایی که نوشتم برای این است که شاید چهار نفر خواندند و خدای ناکرده چیزهایی یادگرفتند...یعنی یک جوری بشوند جزو ِ بچه های کتاب !

بـــــله...! )

آدم باید کتاب خوان باشد...کتاب باید هلو باشد !

یا حق !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

به نظرم رسيد كه اگر ابتداي امر از چند و چون تشكيل بچه هاي كتاب بنويسم ، هم براي خودمان بهتر است ، هم براي مخاطب . اينكه به ياد بياوريم ( ما ) ، و به ياد داشته باشيد ( شما )‌ كه براي ارائه ي آثار جبهه فرهنگي انقلاب ، در پشت جبهه چه دنگ و فنگ هايي است . يعني يك جورايي مي شود

وقايع الإتفاقيه ي بچه هاي كتاب ! ( روحي و ارواحنا لترابمقدمهُ الفِداء )

( قسمت اول )

( 1 )

آقاي سيد علي علوي ملاقات !...آقاي سيد علي علوي ملاقات !

صدا چند بار توي بلندگوهاي حوزه ي علميه ي امام سجاد ( ع ) اصفهان پيچيد . دم درب ورودي ايستاده ام و آفتاب مستقيم مي زند توي چشمم و نمي توانم طلبه هايي را كه به من و آن لباس خاكي سربازيم كه تنم است چشم دوخته اند را ببينم .

سيد علي را توي راه روي بالا مي بينم كه با چهره اي خندان دارد مي آيد پايين . بي حال است . يا بي حال راه مي رود . اين را از صداي دم پايي اش كه روي زمين كشيده مي شود مي فهمم .

مي آيد . من انگار گم شده ام را پيدا كرده ام در آن ديار غربت !

( 2 )

شب بود . نشسته بودم توي حجره اش و با هم جر و بحث مي كرديم . سر مسائل كار فرهنگي .

از وضع كتاب كه توي شيراز افتضاح است . – البته توي كشور هم ! –

از اينكه مجتمع ثامن الائمه ي اصفهان معركه است و حالي به حولي ! از اينكه جو مذهبي اصفهان با هم هماهنگ است و از مجتمع باران شنيدم كه پارسال  - پارسال ِ سال ِ 84 – اصفهاني ها عقد اخوت مراكز مذهبي بسته اند . يعني همه با هم داداشي !!

نه يكي اين ور باشي و يكي آن ور باشي ! – وحدهُ وحدهُ وحدهُ وحده ! –

از اينكه آن جا فقط سه تا كتاب فروشي كارشان سال هاست كه توزيع و فروش آثار جبهه ي فرهنگي انقلاب است و ثامن الائمه كه سرآمدشان است . يعني خدائيش كتاب هايي را كه ما با ولع دنبالشان بوديم وقتي مي رفتيم آن تو 90 درصدش موجود بود . ما هم هربار كه مرخصي شهري اي به تورمان مي خورد يك راست چهار باغ خواجو ! اكثراً هم عصرهاي پنج شنبه . اول از روي پل خواجو مي رفتيم آن ور به سمت گلستان شهداء . بعد هم برمي گشتيم توي خيابان چهارباغ خواجو و با لباس سربازي توي كتاب فروشي و هرچه توي جيبمان داشتيم خالي مي كرديم و يارو هم مي ماند كه ما...سرباز...كتاب...غير اصفهاني...آن هم اين همه!...جل الاخالق !

گفتم گلستان شهداء . يادش بخير . از كوچه ي تنگي رد مي شديم و از كنار ميله هاي قبرستان دنباله اش را مي گرفتيم و يك راست مي رسيديم به گلزار شهداء...وبعد هم يك راست پيش حاج حسين خرازي . هميشه سر خاكش شلوغ بود .

« حاج حسين دارد مي خندد و پايين عكسش هم نوشته اند : (( لطفاً از روشن نمودن شمع و يا چسبانيدن هرگونه برچسب در اطراف و روي مزار شهيد حاج حسين خرازي خودداري فرماييد . ))

حاج حسين هم هنوز دارد لبخند مي زند . شايد به ما مي خندد . شايد هم به اين نوشته ي جديد زير عكسش . به هر حال حاج حسين هميشه دارد مي خندد . من هم خنده ام مي گيرد .

دلم هم ! »

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21  توسط محمد صادق کریمی