تبليغاتX
صــــاد - شعر

آخرین کـتاب هایی که خوانده ام :

» قصد قربت
مجموعه نصایحی از استاد الهی / انتشارات آرام دل

» روی ماه خداوند را ببوس
رمان / مصطفی مستور

» حق السکوت
مجموعه شعر محمد مهدی سیار / انتشارات فصل پنجم / سیار از شاعران جوان و خوش ذوق شیرازی است که اشعاری بسیار زیبا دارد

» من و کتاب
سید علی خامنه‌ای

» حالا که آمده‌ای
مجموعه شعر محمد رضا عبدالملکیان / بیش از ده بار این کتاب را خوانده‌ام. شعرهای ساده و زیبا و صمیمی / حالا که آمده‌ای، از خیابان با احتیاط عبور می‌کنم، همیشه حق تقدم با آنان است که عجله دارند، اما کاری ندارند

» جانستان کابلستان
سفرنامه / نوشته‌ی رضا امیرخانی / حکایت سفر امیرخانی‌ست به افغانستان که تحلیلی درست از فضای کشور همسایه و روابط ما با آن ها ارائه می دهد ، و انگار آدم با خواندن این کتاب ، دیدش نسبت به افغانی‌ها تغییر می کند . دو سه فصل آخر کتاب کشش بیش‌تری دارد . البته امیرخانی در این کتاب ، به وضوح دریافته است استفاده‌ی از سه نقطه را که بسیار زیاد بود ! دستش درست . : هرجای عالم که مردکی به مردکی جوان‌مردی کند، جبرانِ جوان‌مردی دیگری است... جوان مرد به مزد کار نمی‌کند. تازه کارِ ما که نیست، وظیفه است...

» من زنده‌ام هنوز و غزل فکر می‌کنم
مجموعه شعر استاد محمد علی بهمنی / آثار اساتید برای شاگردان بسیار راه‌گشاست . مخصوصا استاد مهربانی مثل بهمنی / گُل کرده باز شیطنتم بعدِ سال‌ها ، باید بیایی و بدهی گوشمالی‌ام ، آنقدر پرسه می‌زنم این کوچه را که تا ، باور کنی که گمشده‌ی این حوالی‌ام...

» قبله مایل به تو
مجموعه شعر آیینی سید حمید‌رضا برقعی / بخوانید و حظّ وافر ببرید . کلا جناب برقعی از آن دست شعرای کم‌یاب است . دوست داشتنی و زیبا سُرا / دارد دل و دین می‌برد از شهر شمیمی ، افتاده نخ چادر او دست نسیمی ، در خانه‌ی زهرا همه معراج نشینند ، آن‌جا که به جز چادر او نیست گلیمی...

» ماه زده
داستان کوتاه / نوشته ی مجید قیصری / داستانی که در عرض نیم ساعت می شود خواندش ، اما نیم ساعتی که دلتان نمی خواهد از روی کتاب سر بلند کنید . در حال و هوای بعد از جنگ است .

» چله‌ی تاک
مجموعه شعر علی‌رضا بدیع / ایشان متخصص شعر عاشقانه اند و گاه ، خیلی آن ور تر از عاشقانه ! اشعار بسیار زیبایی دارند و دفتر شعر قبلی شان هم سرشار از اشعار عاشقانه ی زیبا به زبان امروز بود . در این زمانه کم اند کسانی که بتوانند شعر عاشقانه ی زیبا بسرایند . : داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم ، بدنام که هستیم به اندازه ی کافی...

بایگانی کتاب‌ها






Powered by WebGozar





PageRank Checking Icon

نمی‌دانم

کدامین رود نامت را

کدامین برکه امواج نگاهت را

برایم هدیه آورده‌ست

کدامین دشت پایت را

به نرمی بوسه‌ها داده‌ست

مگر باد از چه راهی، از چه درگاهی گذر کرده‌ست

که بوی گیسوانت را

میان سرزمین من رها کرده‌ست

چه غوغایی به پا کرده‌ست

با باران

که نم نم نم نمازش را به روی دشت می‌خواند

و کم کم رقص شادی سبزه‌ها با باد می‌گیرند

گروه بازی گنجشک‌ها در زیر باران اوج می‌گیرد

شقایق‌های وحشی در میان دشت می‌خندند

و احساس لطیفی روح من را گرم در آغوش می‌گیرد

 

تو نبض زندگی هستی

همان لبخندِ وقتِ بارش باران

همان اندوه بی‌پایان...

 


برچسب‌ها: عاشقانه
+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/17  توسط محمد صادق کریمی  | 
 
هیچ کس نمانده است

هرکه غایب است

نیست

هرکه هم که حاضر است

توی باغ نیست!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/16  توسط محمد صادق کریمی  | 
 
کار را که کرد؟

آن‌که در مسیر عشق

کارزار کرد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/08  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

با یک بغل شرمساری، تقدیم به کودکان قحطی زده‌ی سومالی:

 

یه لقمه محبت یه نون و پنیری

ببین اومده تا یه کم جون بگیری

گلِ خنده‌هاتو بکار روی لب‌هات

بهارُ بیار روی فرش حصیری

با دستای نازت دعا کن به زودی

کلافه بشه «قحطی» از دست «سیری»

بگو که خدا بچه‌ها چشم به راهن

تو که «رازق طفل‌های صغیری»

الهی نبینم که چشمات بباره

نبینم تو رو تو لباس فقیری

بلندشو، روزای قشنگی تو راهه

نباید بخوابی نباید بمیری...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/03  توسط محمد صادق کریمی  | 
 
 

گل‌های یاسِ خاطره‌ام پژمرد

وقتی لباس مِشکی روی بند

از دست باد داشت کتک می‌خورد...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/06  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

یکشنبه / ۱۴ ذی الحجه ۱۴۳۱

چند روز پیش توی گوگل داشتم یکی از شعرهای قدیمیم را جستجو می کردم که نسخه ی تایپی اش را نداشتم ، و می خواستم ببینم جایی می توانم پیدایش کنم یا نه .

دیدم عجب ! همه جا هست و ما بی خبریم . ایضاً توی اس ام اس های مهدوی و عاشقانه !

برایم جالب بود و بهانه ای شد برای تجدید خاطره ای که می خوانید :

( 1 )

سال 81 بود ، دانشکده ی فنی شهید باهنر شیراز .

نمی دانم ، بیکار بودم شاید . توی دانشکده داشتم می چرخیدم . چشم هایم تابلوها را ورق می زد . بین آن برگه ها نگاهم به آرامی  از روی بروشور  « اولین همایش هم اندیشی عرفان و دانشجو » رد شد . کمی مکث کردم و ، رفتم . از سر بی حوصله گی بود که گفتم ربطی به ما ندارد .

 ( 2 )

توی اتاق فرهنگی  دانشکده ، با یکی از بچه های آن جا حرف می زدیم . خیلی عادی . نمی دانم بحث به کجا رفت و او از کجا بو برده بود که  شاعرم ، گفت دو سه تا از شعرهای امام زمانیت را بده . « برای چه می خواهد »ش را جواب نداد و من هم زیاد پاپیچش نشدم ، گفتم شعر امام زمانی است دیگر  ؛ می خواهد . سوال و جواب ندارد که . همان جا یکی دوتایی برایش نوشتم و دادم . بعد هم خداحافظی...

( 3 )

سر  کلاس برنامه نویسی بودم انگار . وسط کلاس یکی آمد و گفت با آقای کریمی کار دارم . رفتم :

- توی امور دانشجویی باهات کار دارَن .

- من ؟

برای چی ؟

- نمی دونم ، فقط گفتن بیام و به شما بگم .

- عجب...

خیلی ممنون .

کلی رفتم توی فکر . به جان خودم من کاری نکردم . وسط کلاس ، چه کارم دارند یعنی ؟

رفتم پیش مسئول امور دانشجویی . سلامی کرد و یک پاکت نامه داد دستم : این برای شماست !

همان جا باز کردم . دعوت نامه بود از اولین همایش هم اندیشی عرفان و دانشجو !

چه ربطی به من داشت ؟ این همه آدم ، چرا فقط برای من فرستادند ؟

با کلی ابهام و سوال برگشتم سر کلاس و هیچی نفهمیدم از درس . البته چیز جدیدی نبود ! نفهمیدن درس را می گویم .

( 4 )

یکی دو روز بعد دوستِ اتاق فرهنگیمان را دیدم . بعد از سلام و خوش و بش گفت :

- اون شعرهایی که بهم دادی رو دادم مسئول فرهنگی دانشکده . انگار برای یه  همایش می خواست.

- !

اِ ! پس کار تو بود ؟

- چی ؟

- امروز از اون همایشه برام کارت دعوت فرستادن !

- جدی ؟

( 5 )

روز همایش بود و حوصله ی همایش رفتن هم نداشتم . گفتم شاید یک کاری با من داشته باشند که دعوت نامه فرستادند . بالاخره رفتم ، ولی دیر  . یک ساعتی گذشته بود که  رسیدم به سالن سینا و صدرا ، و دیدم از بچه های بسیج دانشجویی  آمدند طرفم و گفتند که دارند دنبالت می گردند .

پیش مسئول همایش رفتیم و بنده ی خدا گفت که کجایی شما ؟

توی سالن بنشینید ، صدایتان می کنیم تشریف بیاورید برای شعر خوانی .

روی صندلی که نشستم ، غرق در فکر . تازه داشتم حکمتش را می فهمیدم .

عجب آدمیست این امام زمان !

( 6 )

این شعر ، اولین غزل من بود . اصلاً من قبل از آن همه اش شعر سپید و شعر نو می گفتم . آن ها هم قوی نبودند .

حرصم در می آمد که نمی توانم غزل بسرایم . می گفتم : خدایا ، این طبع شاعرانه را کامل کن . اصل شعر همین غزل است دیگر !

خلاصه ، تا نصف شب بیدار ماندن و کتاب خواندن کار خودش را کرد ، و یک شب چند بیت از این غزل را سرودم و یادم هست که از ذوق خوابم نبرد .

ولی این سال ها برایم « لِیَطمَئِنَّ قلبی » شده است که هر کاری که برای امام زمان بکنی ، آن کار گُل می کند .

انگار شرط و شروط هم ندارد...

زبان این غزل کهنه است ، اما دوست دارمش :

 

از فراقت به جوانی همگی پیر شدیم
بی تو از وادی دنیا همگی سیر شدیم
 
بی خود از حادثه ی عشق تو دیوانه و مست
عاشق کوی تو گشتیم و زمین گیر شدیم
 
تا که وصفی ز کمان و خم ابروی تو رفت...
در پی دیدن رویت همه چون تیر شدیم
 
از سر زلف دوتایت همه بالا رفتیم
در سراشیبی ابروت سرازیر شدیم

گو گدایان در ِ این خانه بیایند که ما
از گدایی به در تو همگی میر شدیم
 
عاشقان صید نگاه تو و در بند تو اند...
جمله در حلقه ی تو در غل و زنجیر شدیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/30  توسط محمد صادق کریمی  | 
 
جمعه / ۲۱ ذی القعده ۱۴۳۱

این شعر  و  این فایل :

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/07  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

جمعه / 29 شوال 1431

به پیشگاه کریمه ی اهل بیت ، که از او مهربانی ها دیده ام :

 

ای ارض نشسته ی سماواتی

بانوی من ، السّلام مولاتی !

ای قبله نمای قبله ی هفتم

آن کعبه و ، تو مثال میقاتی

صد بار من آمدم به پابوست

یک بار شما بیا ملاقاتی

سوغاتی قم عطر حریم توست...

سوهان که نمی برند سوغاتی !

این شعر رسد به دست بی بی ، از

یک شاعر عاشق خراباتی...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

پر از حکایت دردیم و صبر عادت ماست

رفیق حضرت مرگیم و این سعادت ماست

 

بپرس قامت شمشیرم از چه خم شده است ؟

جواب می دهد : این از سر ارادت ماست !

 

چو تیغ خصم شود مُهر و دشت ، سجاده

نبرد پیش تو زیباترین عبادت ماست

 

اراده گر بکنی کن ! جهان شود فیکون...

اگر که کشته شویم آن زمان ولادت ماست

 

فدای یار شدن آرمان عاشق هاست

شکوه عشق همان قصه ی شهادت ماست...

 

صوت این شعر را دریافت کنید .


 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/02/17  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

چهارشنبه / ۲۳ ربیع الأول ۱۴۳۱

بازی بَراندازی راه انداخته ای

با چشمان مخملینت

که در من انقلابی کرده اند

                        و هر روز مرا

                                    به آشـــــــوب می کشند !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/19  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

شنبه / 21 صفر 1431

در هوای چشم های ابریم

آمدم که با تو درد و دل کنم

 

آمدم

        بساط نامه ای

                       دست و پا کنم

 

نام تو که از زبان گذشت

آتش ِ درون سینه ام زبانه ای کشید

بغض ابرها شکست

داد از آسمان بلند شد

 

از درون سینه دست ِ « آه » آمد و به روی گونه ام

                                                       لباس گریه دوخت

کاغذی که روبروی من نشسته بود

                                         سوخت !

 

نامه ام تمام شد

بی سلام

والسّلام شد !

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/17  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

جمعه / اول محرم الحرام ۱۴۳۱

دست نقاش به رقص آمد و تصویر کشید

طرحی از واقعه بر صفحه ی تقدیر کشید

 

بوم نقاشیش از گرگ صفت ها پر بود

بین شان مرد یَلی با صفت شیر کشید

 

مدتی بعد تنی زخمی و بی دست کشید

بعد بالا سر آن نیزه و شمشیر کشید

 

آن طرف تر تن صد پاره ای نقاشی کرد

بر سر نعش جوانی پدری پیر کشید

 

بوسه ی سرخ - چه ترسیم شگفت انگیزی ! - :

بوسه ای روی گلو از طرف تیر کشید

 

خنجری روی گلو...تشنه لبی...گودالی

کاسه ای آب کشید...آب !...ولی دیر کشید

 

صحنه ی بعد که سرها همه بر نی می رفت

اُسرا را همگی در غُل و زنجیر کشید...

...

صحنه ها آیه ی قرآن شد و نقاش نشست

همه را با قلمی سرخ به تفسیر کشید

 

قصه ی تابلو را کل جهان فهمیدند

همه ی تابلو را « عشق » به تصویر کشید...


مطالب مرتبط :

- داستان دشت

- علمدار

http://mskarimi.ir

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

به پیشگاه حضرت شمسُ الشّموس :

سر درس تو می آییم چون طفل دبستانی

به ما تکلیف کن از روی زلفت مشق حیرانی

قلم می چرخد و گرم سماعی تازه می گردیم

و من در شعر می رقصم تو دائم شور می خوانی

شبیه آیه ای نازل شدم در سوره ی چشمت

تو از تفسیر حالاتم بخوان شرح پریشانی

محول می شود احوال ما هر روز ، هر ساعت

اگر دستی بچرخانی وگر چشمی بگردانی

مرا « مولای رومی » کن اگر شمسی اگر نوری

مرا در « طوس » زندان کن اگر شاه خراسانی !

مرا سیر الی الله است تا کویَ ت سفر کردن

کجا طی طریق خانه ات را هست پایانی؟...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

 

دریاچه ی چشم من مریوان شده است

خرم تر از این شهر که ویران شده است

خونین شده شهر آبـــــــــــی چشمانم

انگــار که مقتل شهیدان شده است....

 

» از سلیمانی درگاه تو راندند مرا... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09  توسط محمد صادق کریمی  | 
 


طراحی گل کنار سیلی سخت است

نقاشی آن به رنگ نیلی سخت است

خوب است اگر گلاب گل را گیرند

خوب است ولی خدا وکیلی سخت است...


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

عمری ست دل خوش کرده ام با « می رسی » هایت
همراه نرگس ها ، کنار اطلسی هایت


این ها اگرچه حرف هایی ظاهراً خوب اند
اما حقیقت رو شده با بررسی هایت


عُشاق کم هستند اما عشق بسیار است...
کم ها چه گُم هستند در بین بسی هایت


هر روز تا شب دُور من دارند می چرخند :
دلواپسی...دلواپسی...دلواپسی هایت


پیداست از آن دورها دارند می آیند :
خضر نبی همراه با عیسی مسیحایت


تیتر خبرها می شوی وقتی که می آیی
اخبار صبح زودها...تا « بیست و سی » هایت !

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/07  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

یک نفر درون « من » مرا خطاب کرد

خانه ی دلم

                خراب شد

 ناگهان درون « من »

                           انقلاب شد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

« تل آویو »

نام چاهی در دوزخ است

و « اولمرت »

نام یک تکه سنگ سیاه

         که در قعر آن چاه

         مولکول های نجاست بر آن

                          یادگاری می نویسند !

و نام دیگر نجاست

« صهیونیسم » است

      که این روزها

      حماسه های « حماس »

      دارد آن را زیر خروارها خاک

                       دفن می کند

                              تا بوی تعفنش

                              جهان را به گند نکشد

و « غزه »

نام قصر بزرگی است در بهشت

       با سنگ فرش یاقوت سرخ

       و ستون هایی سرخ تر از خون

                   که قصر بر آن استوار است

 

. . .

 

بار دیگر ابرهه بازگشته

و ابابیل ها این بار سنگ هایشان را خواهند ریخت

                        بر سر شیخ یزید های سعودی

                        و بر روی تاج و تخت پادشاه اردن ها و

                        بر کله های پوک حسنی نامبارک ها

 

و روبرویش

« غزه » ایستاده است استوار

- چشم دوخته به دوردست ها -

و من سر گذاشته ام بر شانه اش

و دارم دردهایم را می گریم

و « بیت لاهیا » زیر بغل هایم را گرفته است

و از من می خواهد که به جای این همه هِق هِق

                           شعر جدیدم را برایش بخوانم

و من مانده ام با چه رویی بگویم

                          که جز بیانیه

                           برایش شعر تازه ای ندارم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

شبیه بارش فریادها با ذکر « یا رب » ها

عطش می ریخت بر روی زمین از خشکی لب ها

 

زمین می سوخت در تب ، عاشقان در تاب بی تابی

تماشایی است طرز سوختن در تاب ها تب ها

 

چه دشتی بود : غرق داغ ، غرق درد ، غرق خون

تمام دشت وصف گوشه ای از حال زینب ها

 

جهان با آخ های استخوان ها زیر و رو می شد

چه قاسم ها که افتادند زیر پای مرکب ها

 

عسل ها مات از شیرینی شهد شهادت ها

که « احلی من عسل » ها عاجزند از شرح مطلب ها

 

قلم ها سال ها نام تو را دارند می گریند

فدای مُصحف خونین تو خون مُرکّب ها...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

عرفه ، شرهانی بودیم . بعد هم فکه . جایتان خالی...

دیدی نبود قسمت ما آسمان ، عزیز ؟

دیدی نشد به او برسد دستمان ، عزیز ؟

 

قسمت نبود یا که لیاقت نداشتیم

شاید سیاه بود کمی بختمان ، عزیز !

 

جا مانده ایم ، مانده از آنان که رفته اند :

یک آسمان پرنده و صد کاروان عزیز

 

آه ای جنوب ِ سرخ ، زبان باز کن بگو

از کوچ سبز چلچله تا بیکران ، عزیز

 

امشب نوای سینه ام « آهنگرانی» است

امشب به یاد پیر جماران بخوان عزیز !

 

حالا چه طور می شود این جا دوام یافت

در حال و روز زندگی بعد از آن عزیز

 

خوشبخت آن که هست در این وضع روزگار

در پیش چشم حضرت صاحب زمان ، عزیز...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/21  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

به سلطان ارض و سماء ، علی بن موسی الرضا ، علیه آلاف التحیة و الثناء :

نشسته روی نگاهم غبار دُور حرم

میان نورم و دارم به نور می نگرم

که نور ِ نور ، که مافوق کل نور...تویی

که در طریق ِ الی النّور ، دائم السّفرم...

هزار مرتبه اما به ظلمت افتادم

هزار مرتبه اما شکست بال و پرم

هزار مرتبه با اشک ناله سر دادم

که زیر بار گناهان شکسته شد کمرم

هزار مرتبه حتی به پایت افتادم

ولی دریغ ز دست دعای بی اثرم

و من هنوز همانم که قلبش از سنگ است

شبیه سنگم و انگار گنگ و کور و کرم

چه قدر حسرت پرواز می خورم هربار

که در برابرت از صحن قدس می گذرم :

کبوتران قشنگی که روبروی شما

نشسته اند و یا می پرند دُور و برم

به فکر می بردم جای گندم آوردن

بیایم و پر و بال از کبوتران بخرم

. . .

تمام حاجتم این است بال و پر بدهی

شبی کنار تو تا اوج آسمان بپرم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/01  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

بغضت شبی کناره ی شط باز می شود

آن وقت سیر خاطره آغاز می شود

 
کارون سلام می کند و حال چشم هات

مثل هوای شرجی اهواز می شود

 
آن صحنه را دوباره به خاطر می آوری :

آن حرف ها که بین شما راز می شود


حس می کنی دوباره در آغوش می کشیش

با بوسه ای علاقه ات ابراز می شود


با افتخار بدرقه اش می کنی و او

در پادگان چشم تو سرباز می شود

 

او می رود و در سفرش بازگشت نیست

او با غرور راهی پرواز می شود

...

حالا غریب بر لب کارون نشسته ای

کم کم صدای گریه ات آواز می شود

 

کارون دلش گرفته و با سوز دشتی ات

می خوانی و تلاطمش آغاز می شود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/18  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

تكرار مكررات است ، براي خالي نبودن عريضه :

برايم از نفست عطر خوب آوردي

كمي دعاي مقلب قلوب آوردي

سري زدي به گذشته – به روزهاي سپيد –

و كرخه كرخه برايم جنوب آوردي

هزار راه دلم رفت تا تو برگشتي...

براي آتش ِ اين خانه ، چوب آوردي ؟!

طلوع آخر اين انتظار را ديدي

و جمعه جمعه برايم غروب آوردي...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

من بدون تو کیَم ؟

من بدون تو چگونه زنده ام ؟

من بدون تو ، شبیه آهویی

                              بدون پا !

                              در میان جنگلی بزرگ...

یا شبیه یک مجسمه که توی پارک

                                بچه ها به آن

                                          سنگ می زنند

                    یا به دوش آن سوار می شوند و

                                                            داد می زنند...

من بدون تو شبیه یک مترسکم

                                     میان مزرعه

من بدون تو ؟!

- چه قدر ترسناک می شوم ! –

* * *

تو ، بی نهایتی

من ، صفر ِ صفر

        پوچ و هیچ

تو بدون من چه قدر راحتی !

من ، ولی

       کنار نام تو

             هست می شوم

به ذکر نام تو

             مست می شوم

نام تو

ذکر ناب

ساده و صمیمی و قشنگ

مثل آب

آب ، نام کوچک تو است...

 

آب ها ، سال هاست

با تلفظ ِ ، نام تو

         گریه می کنند و خیس می شوند...

* * *

من بگویمت که کیستی ؟

                   چیستی ؟

کشتی حروف ِ من برای وصف تو

                         به گِل نشسته است...

 

تو معلمی

دفتر و کتاب من پر از

        مشق ِ نام توست

                         پر از

                         حرف های ناب توست

سال هاست

بر در کلاس ایستاده ام

- چشم بر در حیاط مدرسه -

                         تو را

                         انتظار می کشم !

* * *

من پُر از توام

تو همیشه با منی

طبق حرف های شعر من

هستی ِ تمام هست ها تویی

این همه ، تویی و من هنوز هم

                             تو را

ندیده ام !

 

اين قسمت را هم ببينيد بد نيست...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

همانند یک قطره ی آب

که آن را نوشتند در لا به لای سفرنامه ی رود

به زیر درختان یک جنگل سبز

در اندیشه ی وصل دریا

                         روانـم

                         و در فکر یک آبی ِ بیکرانم...

 

برای رسیدن به دریای مواج

      در این راه صعب العبور

      دعا کن نیفتم به گرداب های غرور

همین « من »

من ِ عاشق ِ بی قرار...

مرا از بلندی بیانداز

                ای آبشار !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23  توسط محمد صادق کریمی  | 
 
خیلی قدیمی ست . ولی می نویسمش برای دل خوشی :

 

می گفت : اگر قبل تو مُردم ، ای ماه

بُردند مرا بهشت ، حتی آن گاه

آن جا دم در منتظرت می مانم

گفتم که : چه بامعرفتی ! ایوالله !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

 

هی بنشین و به بچه ها زنگ بزن

بنشین و به هادی و هُدا زنگ بزن

خسته نشدی به این و آن زنگ زدی ؟!

یک نیمه شبی هم به خدا زنگ بزن !

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

 

باران بهار بر درختان باريد

هي تابستان بر همه گرما پاشيد

وقتي كه به روي شاخه ها برف نشست

پاييز در آغوش زمستان خوابيد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

پیش ترها

اورانیوم غنی سازی می شد

حالا

چفیه و پلاک و پوتین غنی سازی می کنند !

 

بگذار کارشناسان انرژی های مافوق هسته ای

و مافوق درک و ادراک

نظر کارشناسی بدهند

     که قمقمه های به جا مانده از جنگ

     بمب هایی هستند

            که می توانند

            خون های مظلوم را

            قربانی مصلحت کنند !

 

مصلحت های دروغی

دروغ های مصلحتی...

 

وغنی سازی می شود این مصلحت ها

و بمب هسته ای می شود این مصلحت ها

و بر سر مردم داغ دیده می ریزد

و بر سر چفیه ها ، بر سر پوکه های خمپاره

و بر سر عکس های زنده می ریزد

می ریزد و درد می شود و درد

و دردها کوه می شوند

و کوه های درد

پشت همه را خم می کند

             و پشت علی را

       و پشت امام زمان را...

 

پیش تر ها

اورانیوم غنی سازی می شد

                  با سانتریفیوژها

و حالا

هزار سانتریفیوژ ِ عاشق

در حسینیه ها و هیئت ها

شور می گیرند و

       می چرخند و

             حروله می کنند

             و به « کیک زرد » نیاز ندارند !

و غنی سازی می کنند مجالس را

و غنی سازی می کنند شهر را

و غنی سازی می کنند انقلاب را

و غنی سازی می شود رسوائی بعضی ها

        با خون غنی سازی شده ی شهدا !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

برای شهدای شیراز :

 

(( 1 ))

امشب بیست و چارُم ِ فروردین است

امشب مجلس عجیب عطر آگین است

ساعت نه و ده دقیقه خون راه افتاد...

بنویس که سرنوشت عاشق این است !

 

(( 2 ))

می خواستم این حادثه را بنویسم

پشت سر هم کتاب ها بنویسم

دیدم که تنت ورق ورق بود آنجا

باید که تو را جدا جدا بنویسم

 

(( 3 ))

آمد به قفس های زمین سر زد و رفت

آمد به تنش مُهر کبوتر زد و رفت

یک بالش را به رسم ایثار گذاشت

با بال شکسته ی خودش پر زد و رفت...

 

. . .

 

- نمایشگاه کتاب تهران را یادتان نرود . ولو برای یک روز ، حتماً بروید . به روز شوید .

- این سایت را هم ببینید .

- کماکان منتظر آثاریم. نمی خواهد حتماً نویسنده باشی . هر چیزی می توانی بنویس . هر جوری...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

سلام . اين شعر را در وبلاگ قبليم نوشته ام . اما اين طوري كه حالا نوشته ام نه !

:

ديده بگشا كه در اين ميكده غم آمده است

وقت نازل شدنش قافيه كم آمده است

وببين جام – كه رخسار مي اش زرد نمود –

و علمدار – كه بي دست و علم آمده است –

قلم آمد بنويسد غم ساقيّ و نشد

دست عباس به ياراي قلم آمده است

و قلم از تب دستان من افتاد و شكست

اين بلايي ست كه صد بار سرم آمده است

و قلم سر به زمين مي زد و حاجت مي خواست

دستي انگار كه از سمت حرم آمده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13  توسط محمد صادق کریمی  |