شنبه / 21 صفر 1431
در هوای چشم های ابریم
آمدم که با تو درد و دل کنم
آمدم
بساط نامه ای
دست و پا کنم
نام تو که از زبان گذشت
آتش ِ درون سینه ام زبانه ای کشید
بغض ابرها شکست
داد از آسمان بلند شد
از درون سینه دست ِ « آه » آمد و به روی گونه ام
لباس گریه دوخت
کاغذی که روبروی من نشسته بود
سوخت !
نامه ام تمام شد
بی سلام
والسّلام شد !









