تبليغاتX
صاد

آخرین کـتاب هایی که خوانده ام :

» نفحات نفت
نوشته ی : رضا امیرخانی / جستاری در فرهنگ و مدیریت نفتی / نوشته ایست بسیار دقیق و موشکافانه که سیطره ی نفت را بر اقتصاد و فرهنگ کشور مشخص می کند و ضررش را هم بیان می کند و راه حلی برای برون رفت از آن ارائه می دهد . به قول خود امیرخانی ، این کتاب ، جلد صفرم کتاب « نشت نشا » ی اوست . حتماً بخوانید !

» سرو باغ محمد(ص)
برگزیده ی شعر معاصر مذهبی در ستایش حضرت زهرا(س) / انتشارات به نشر / مجموعه ی متوسطی را گرد آورده بودند . معتقدم اگر بیشتر تلاش می کردند می شد اشعار بهتری را جمع آوری کرد . این جور کتاب ها اگر بخواهند چاپ مجدد شوند ، باید شعر های جدیدتر و بهتر هم داخلشان اضافه شوند . البته همین کتاب تا سال 85 به چاپ سوم رسیده است و تا حالایش را نمی دانم .

» مادر آفتاب
نوشته ی : مهر السادات معرک نژاد / روایت داستانی زندگی حضرت فاطمه سلام الله علیها . از نوع کتاب های ساندویچی است که در عرض یک ساعت می توان خواندش . برای بار دوم خواندمش .

» اتوبوس نیامدن
اشعار رضا علی اکبری / شعر امروز / اگر به من باشد ، می گویم دو سه تا شعرش بیشتر به دل نمی چسبد . کلاً من به شعری می گویم شعر خوب که به دل آدم بنشیند . شاید هم به دل دیگران بنشیند! ولی غزل اولش خیلی قشنگ بود .

» من شور
اشعار محمود حبیبی کسبی / شعر امروز / بسیار زیباو بیشتر با مضامین عشق و عرفان . برگزیده ی جشنواره ی شعر فجر سال 1388 . بخوانید و لذت ببرید !






Powered by WebGozar




PageRank Checking Icon

شبیه بارش فریادها با ذکر « یا رب » ها

عطش می ریخت بر روی زمین از خشکی لب ها

 

زمین می سوخت در تب ، عاشقان در تاب بی تابی

تماشایی است طرز سوختن در تاب ها تب ها

 

چه دشتی بود : غرق داغ ، غرق درد ، غرق خون

تمام دشت وصف گوشه ای از حال زینب ها

 

جهان با آخ های استخوان ها زیر و رو می شد

چه قاسم ها که افتادند زیر پای مرکب ها

 

عسل ها مات از شیرینی شهد شهادت ها

که « احلی من عسل » ها عاجزند از شرح مطلب ها

 

قلم ها سال ها نام تو را دارند می گریند

فدای مُصحف خونین تو خون مُرکّب ها...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

وقتی که روحت درد بگیرد ، هزار جای بدنت درد گرفته است ؛ قلبت درد گرفته است . قلبت که درد بگیرد ، قلمت درد گرفته است . با دست درد ، قلم ِ درد را گرفته ای به دست و می خواهی از درد بنویسی و...می بینی دستانت از درد فلج شده اند...

دارد حالم به هم می خورد از حرف ، حرف ، حرف...دیگر حالم به هم می خورد از تماشا . به علاوه ی این همه درد ، درد ایستادن و تماشا کردن است که انگار بدتر از هر چیز دیگر روح آدم را می خورد .

دارند می کُشند . باز هم باید نشست و نمی توان رفت جایی که باید رفت . مثل این که خبر کربلا را برایت بیاورند که روز هشتم است و آب را بر حسین بن علی(ع) بسته اند . آن وقت می نشینی و شعر می گویی ؟

« می خواستم شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

باید سلاح تیزتری برداشت... » ( قیصر امین پور )

 ...

 کاش مثل هزار و چند سال پیش ، امام ِ ظاهری بود که تا همه ی وجودت درد می گرفت ، می رفتی روبرویش می نشستی و می گفتی من... و ناگهان بغضت می شکست و او همه ی حرف هایت را ، و همه ی دردهایت را تا آخر می خواند... . کاش...

 تا کی دنیا پر از بدی باشد ؟

کی دنیایم محمدی باشد؟

کشتند تمام بچه هایت را

یادت باشد نیامدی...باشد !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09  توسط محمد صادق کریمی  |