صبح پنج شنبه ای روی مبل لم داده بودم توی خانه ی یکی از دوستان تهرانی ، و می خواستم بروم نمایشگاه . غرق در افکار خودم بودم .
می دانی ، اصولاً تو وقتی یک نفر را ببینی که دارد غرق می شود یا غرق شده ، می روی برای نجاتش . می روی که نه ، می دوی !
حاضری جانت را هم بدهی . البته اگر بخواهی حماسه ی عشق و ایثار بیافرینی !
ما هم غرق بودیم دیگر . خدا می دانست . با یک تلفن ، قشنگ از غرق شدن نجاتم دادند . وقتی پشت تلفن مهدی نمازی باشد از اصفهان و بگوید که میثم حالش بد است . بگوید که از کوه ِ صفه افتاده است پایین . بگوید که حالش بد است و تو هم زود بیا اصفهان .
البته خیلی هم آن موقع حواسم جمع نبود . فکر کردم با خواندن یک حمد ِ شفاء میثم دوباره روی پایش می ایستد و دوباره شروع می کند به مداحی :
« پای سُفرَت منو نشوندی حسیــــــــــن...»
می روم نمایشگاه و برمی گردم و عین خیالم نیست . جمعه صبح آقای بقایی زنگ می زند که : هنوز تهرانی ؟! و من توضیح می دهم که نتوانستم بیایم به دلائلی . قضیه را که می پرسم ، می گوید :
- آقا میثم متأسفانه به حمت خدا رفتن !
- جدّی ؟!!
* * *
جدّی یعنی چه مرد حسابی ؟ فکر کردی منتظر تو می ماند که از نمایشگاه برگردی و باهاش خداحافظی کنی ؟ هع ! فِلِنگ را بسته است و سر از پا نشناخته رفته دیدن مولا ! زِکّی !
آخر معرفتی !
* * *
- صبح پنج شنبه ای می روند کوه صفه . از بی راهه می روند نه از راه اصلی . میثم عقب تر از همه می رفته . سنگی از زیر پایش در می رود ...
- لیز می خورد و دستش را می گیرد به یک سنگ دیگر . رفیقش دست دراز می کند و دستش را می گیرد...
- معلوم نمی شود رفیقش دستش را ول می کند یا میثم...
- ارتفاعی نبوده . ولی می افتد و هی غلط می خورد و می رود پایین . روی سنگ ها...حدود بیست – سی متر...
- ماخودمان غسلش دادیم . تمام بدنش خُرد شده بود . صورتش هم کبود . غرق خون...
- رفیقش می گفت من دیگر حالم را نفهمیدم . همینطور دویدم رفتم بالاسرش . نبضش را گرفتم . نمی زد...
- دیشبش توی حجره خوابش نمی برده . رفیقش می پرسد چرا نمی خوابی ؟ می گوید امشب شب خواب من نیست . فردا می روم دیدن آقا !
- بلند می شود نمازهایش را می خواند و می روند...
* * *
توی انجمن شعر آیینی دارالولایه ی اصفهان ، چند تا رباعی می خوانم برای شهدای رهپویان ، بعد هم یک شعر امام زمانی . تمام که می شود ، میثم همه اش را ازم می گیرد .
گفته بودم دارم قصیده ای آماده می کنم برای شهدای رهپویان . تا چند روز بعدش تا مرا می دید می گفت : تمومش نکردی ؟ می خواست توی یکی از جلسه ها بخواندش . همان یکشنبه ای که توی عاشورائیان جلسه گرفته بودند برای شهداء ، نشسته بود پای فیلم مستند و زار زده بود...
مناجات را باحال می خواند . شب های جمعه مشتری کمیل خواندنش بودم...
* * *
جلسه ی شعر آیینی سه شنبه ی این هفته ی دارالولایه ، سر مزار میثم کامیابی فرد . می رویم باغ رضوان ، دُور قبرش حلقه می زنیم و می نشینیم . از توی قاب عکسی که گذاشته ایم سر خاکش ، دارد به ما لبخند می زند .
شعر می خوانیم و گریه می کنیم . من هم :
مرگ فکری برای آدم کرد
صحنه ای غرق خون فراهم کرد
لحظه ی رفتن تو را که نوشت...
آتشم زد ، زد و هلاکم کرد
گفتم از درد ضجه خواهم زد
گفتم از داغ گریه خواهم کرد
مرگ خندید و رفت و فاصله را...
با نفس های یک جوان ، کم کرد
. . .
مرد پا روی سنگ ها که گذاشت
جای پا را قشنگ محکم کرد
کوه بی هوش بود انگاری
سنگی از کوه...داغ دارم کرد...
کوه صفه به هوش آمده بود
و نگاهی به روی میثم کرد
غرق خون ، رفته بود سمت بهشت...
رفتنش پشت کوه را خم کرد
* * *
شب است . خوابیده ام و صدایش را گوش می دهم که شور گرفته :
« پای سُفرَت منو نشوندی حسیــــــــن / نمکت رو به من چشوندی حسیــــــــن
اونقدر آقایی که این بَدِه رو / آخرش کربلا رسوندی حسیـــــــــن
آآآقام ، آآقام آآقام ، آآآقام ، آآقام آآقام ، آآآقام... »
می گفت : دعا کن بروی کربلا . کربلا که بروی ، اصلاً فضایت عوض می شود . من که رفتم بلکل فضایم عوض شد .
منظورش فضای فکری و ذهنی و شعری بود . چون شاعر هم بود .
صدا را قطع می کنم . بک گراند موبایلم ، عکس میثم است . با چشم های عسلیش دارد نگاهم می کند...
27/2/87
اصفهان
ادامه مطلب









