تبليغاتX
صاد

آخرین کـتاب هایی که خوانده ام :

» نفحات نفت
نوشته ی : رضا امیرخانی / جستاری در فرهنگ و مدیریت نفتی / نوشته ایست بسیار دقیق و موشکافانه که سیطره ی نفت را بر اقتصاد و فرهنگ کشور مشخص می کند و ضررش را هم بیان می کند و راه حلی برای برون رفت از آن ارائه می دهد . به قول خود امیرخانی ، این کتاب ، جلد صفرم کتاب « نشت نشا » ی اوست . حتماً بخوانید !

» سرو باغ محمد(ص)
برگزیده ی شعر معاصر مذهبی در ستایش حضرت زهرا(س) / انتشارات به نشر / مجموعه ی متوسطی را گرد آورده بودند . معتقدم اگر بیشتر تلاش می کردند می شد اشعار بهتری را جمع آوری کرد . این جور کتاب ها اگر بخواهند چاپ مجدد شوند ، باید شعر های جدیدتر و بهتر هم داخلشان اضافه شوند . البته همین کتاب تا سال 85 به چاپ سوم رسیده است و تا حالایش را نمی دانم .

» مادر آفتاب
نوشته ی : مهر السادات معرک نژاد / روایت داستانی زندگی حضرت فاطمه سلام الله علیها . از نوع کتاب های ساندویچی است که در عرض یک ساعت می توان خواندش . برای بار دوم خواندمش .

» اتوبوس نیامدن
اشعار رضا علی اکبری / شعر امروز / اگر به من باشد ، می گویم دو سه تا شعرش بیشتر به دل نمی چسبد . کلاً من به شعری می گویم شعر خوب که به دل آدم بنشیند . شاید هم به دل دیگران بنشیند! ولی غزل اولش خیلی قشنگ بود .

» من شور
اشعار محمود حبیبی کسبی / شعر امروز / بسیار زیباو بیشتر با مضامین عشق و عرفان . برگزیده ی جشنواره ی شعر فجر سال 1388 . بخوانید و لذت ببرید !






Powered by WebGozar




PageRank Checking Icon

اعتراض به نظر کارشناسان درباره ی حادثه ی بمب گذاری شیراز

خوب مُردن را ديدي ؟!

ديدي نبود قسمت ما آسمان ، عزيز ؟!

ديدي نشد به او برسد دستمان ، عزيز ؟

قسمت نبود ، يا كه لياقت نداشتيم...

شايد سياه بود كمي بختمان ، عزيز !

. . .

براي زنده نگهداشتن يادشان - ولو به ظاهر - كاري كرديم .

فراخوان ارسال آثار را ببينيد و تبليغ كنيد :

فراخوان ارسال آثار ، ويژه بمب گذاري

                                                                      يا حق !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

مسجد حکیم اصفهان . نماز مغرب را پشت سر آیت ا... مظاهری می خوانم و می خواهم بیایم توی حیاط که می بینم باران...می آید .

چه قدر تماشایی بود باریدنش در حیاط ِ وسیع مسجد . بسیار زیبا . محو باران می شوم .

بچه ای توی حیاط مسجد خوشحال می دود و دستانش را زیر باران می گیرد . زوج جوانی با خنده دارند توی حیاط راه می روند . من زیر ِ طاقی ایستاده ام . پیرمردی می آید کنار من و چند نفری که همانجا هستند . می گوید : « تبارک الله احسن الخالقین . الهی شکر . شکر کنید . شکر... »

پیرمرد دیگری می گوید : « باید خودمان را خوب کنیم » . یکی می گوید :« هر چه خودش صلاح بداند».

جوانی زیر باران تند می دود تا کمتر خیس شود . پیرمرد با خنده می گوید : « از نعمت خدا فرار می کنه ! » .

رعد و برق که می زند کِیف می کنیم . همه . اشک توی چشم کسی حلقه می زند . می دوم و چرخم را از زیر باران می برم زیر طاقی و قفلش می کنم ، و می روم توی خیابان . نمی  شود دیگر با دوچرخه رفت .

از زیر سقفِ بیرونی مغازه ها و این ور و آن ور می روم تا کمتر خیس شوم . یکهو ماشینی با سرعت از کنارم رد می شود و قشنگ تمامی سر تا پایم خیس ِ آب می شود . خنده ام می گیرد . راهم را می روم . رعد و برقی می زند و خدا یک عکس حسابی ازمان می گیرد !

یکی سر ِ شوق آمده و می گوید : « به به ! » - و دیگر هیچ ! –

تا خود ِ خانه پیاده می روم . لبخند روی لب همه هست . همه شکر می کنند و خوشحالند .

شهر جان تازه ای می گیرد . احساس می کنی خدا با همه آشتی است و دارد نگاه می کند و می خندد . خیس ِ خیس می شوم .

« یک شب ِ بارونی بسه ، برای از نو تر شدن »

...

بوی مهربانی توی همه ی شهر می پیچد .

باران می آید و همه چیز خوب است...

20/1/87

 

پ . ن : دوش آسمان گریست ، تو آیا گریستی ؟

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24  توسط محمد صادق کریمی  | 
 

خوب زندگی کردن بهتر است یا خوب مردن ؟

بستگی دارد تعریفت از « خوب » چه باشد . ولی خوب مردن بهتر است ، اما برای دستیابی به آن باید خوب زندگی کنی . اما خوب ِ مادی نه ، خوب ِ معنوی . برای دستیابی به خوب ِ معنوی و پایدار ماندن ِ در آن باید بد ِ مادی زندگی کنی .

اگر بد ِ مادی بهت روی آورد ، شانس بزرگی پیدا کرده ای . چون به خوب ِ معنوی بسیار نزدیکی . ولی همان موقع اگر حواست نباشد هم بد ِ مادی و هم بد ِ معنوی می آید سراغت !

دست دراز کن و خوب ِ معنوی را بگیر . اما نه یک خورده باید روی پنجه هایت بایستی و بگیریش ، درد دارد . می فهمی ؟

از همین حالا تصمیمت را بگیر .

ولی تصمیمت هر چه بود ، مرد باش . بگذار تاریخ به تو افتخار کند .

اشاره :

« خورشید رو به زوال می رفت . غروب ، مرد چشمانش را دوخته بود به ستیغ ِ کوه . ایستاده بود ، استوار ، و به این می اندیشید که قرون متمادی را فتح خواهم کرد ، اما برای این زندگی نمی کنم !

تصمیم اش را گرفته بود . لبخندی زد – ملایم - ، و با گام های محکم ، می رفت به جنگ... »

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19  توسط محمد صادق کریمی  |